شنبه ۸ اوت ۲۰۰۹

خطای حقوق بشر

بررسی چهل و یک ثانیه از صحبت‌های حسن عباسی


«... اولاً به هی‌یومَن رایتز(human rights) معتقدن، اون کلمه‌ای که اینجا گفته میشه به‌غلط "حقوق بشر"؛ هی‌یومن-رایتز؛ رایتز(rights) از "راستِ" فارسی رفته تو زبان انگلیسی؛ راستِ فارسی معنی "حق" وَ "حقوق" نمیده؛ همونطوری که اِل اِی دبلیو، law، معادل "حقوق" نیست. این‌چیزایی که اینجا ترجمه کردن به‌اسم سوسیولوژی(sociology) یعنی "جامعه‌شناسی"، سایکولوژی(psychology) یعنی "روانشناسی"، لَاو(law) یعنی "حقوق"، اینا غلطه؛ باید ببینیم اون آدمایی که روز اول اینارو ترجمه کردن منظورشون چی بوده. اما human rights یعنی "آنچه در مورد بشر راست است". حالا، ابعاد مشخصش میگن human rights در حوزه عقیده؛ آزادی عقیده، آزادی بیان، آزادی زندگی، حریم خصوصی، وَ نکاتی از این‌دست ...». آنچه لحظاتی پیش در گیومه خواندید، بی‌کم و کاست از دهان آقای دکتر حسن عباسی کارشناس ارشد مسائل استراتژیک و رئیس «مرکز بررسی‌های دکترينال امنيت بدون مرز»(1)، در اوایل خرداد 1388 بیرون آمده(2) و گویای فیلولوژیِ(فقه‌اللغة) مشعشعِ ایشان است. کاری ندارم که ایشان باکدام دارودسته است یا اهداف سخنرانی‌ها و مطالعاتشان وَ آن مرکز بررسی‌های دکترینالِ بدون مرزشان چیست. ایشان بارها در سخنرانی‌های خود گفته‌اند به‌جایی وصل نبوده و تنها حاصل مطالعات علمی‌شان را در زمینه‌ای که تخصص دارند ارائه داده و هدفشان نقد و خدمت به کشور است. اینجا من فقط با این ادعای «علمی بودن» کار دارم و از میان ساعت‌ها سخنرانی، لحظاتی را بیرون کشیده‌ام و قول می‌دهم همۀ آن‌ساعت‌ها پر از چنین لحظاتی است و می‌خواهم این لحظات را با دمِ دست‌ترین کتاب‌ها و عمومی‌ترین منابع، بازخوانی کنم.

آقای دکتر عباسی می‌گوید: «
اولاً به هی‌یومَن رایتز(human rights) معتقدن، اون کلمه‌ای که اینجا گفته میشه به‌غلط "حقوق بشر"».
داریوش آشوری در دانشنامه سیاسی می‌نویسد: «حقوق بشر، مجموعه حقوقی است که، براساس نظریه "حقوق طبیعی" به موجب "قانون طبیعی" به‌یکسان به‌افراد بشر داده شده و جزء ذاتی و جدایی‌ناپذیرِ موجودیتِ انسانی آن‌ها به‌شمار می‌آید و نهادهای حقوقی و قضایی(داخلی و بین‌المللی) می‌باید از آن دفاع کنند»(3)؛ وَ در پاورقی مشخص کرده است که حقوق بشر همان Human Rights است و هیچ توضیحی مبنی بر نارسا بودن معادل فارسی آن نداده و متذکر هیچ پیشنهادی جدیدی نشده است. وَ چند صفحه بعد هم Natural Rights را "حقوق طبیعی" گفته است(4). آشوری در کتاب فرهنگ علوم انسانی‌اش نیز توضیحی بیش از این نداشته و در مقابل ترکیب human rights حتی به یک کلمه غیر از «حق» اشاره نکرده تا ما خیال برمان دارد که «حق» یکی از معانی اصلی right نیست و معادلی است نارسا و از سرِ ناچاری(5). از اینجا که نشسته‌ام و دارم می‌نویسم، همین که دستم را دراز کنم، به‌یک فرهنگ فارسی به انگلیسی می‌رسد که اصلاً معروف نیست؛ مؤلفش «کاوسی برومند» نامی است و سال 1368 پانزدهمین چاپ آن بوده و در این فرهنگ هم «حق» یکی از معانی اصلیِ right است(6). در یک حییمِ کهنۀ فارسی به انگلیسی که دیباچه‌اش مربوط به اسفند 1336 است، اولین معنای «حق» را با قید اینکه واژه‌ای «حقوقی» است right قرار داده و در مقابل «حقوق» که جمعِ حق است درجایِ اولین معادل انگلیسی rights نوشته است(7). باز از همانجا که دستم به آن فرهنگِ کاوسی برومند و حییم رسید می‌توانم فرهنگِ یک جلدی آریان‌پور را بردارم و ببینم که «حق» به‌عنوان واژه‌ای حقوقی از معانی اصلی و محکمِ right است و ترکیباتی دارد که درآن‌ها «right»، هیچ معنایی نمی‌دهد جز آنچه یک فارسی‌زبانِ مادرزادِ بالغ، از «حق» در ذهن دارد(8).

دکتر حسن عباسی متخصص امور استراتژیک و نظریه‌پردازِ امنیتِ داخلی، در ادامه می‌گوید: «
هی‌یومن-رایتز؛ رایتز(rights) از "راستِ" فارسی رفته تو زبان انگلیسی».
اینجا جناب دکتر وارد عرصات زبان‌شناسیِ تاریخی شده‌اند. من یک آدم بیست‌وهشت‌ساله با هوش و توان متوسط و کم‌کاری‌های فراوان در این عمر نه چندان طولانی و علاقه زیاد به بخشی از علوم انسانی و علاقه اندک یا از سر اجبار به‌بخش‌های دیگرِ علوم انسانی، چهار-پنج‌سال است به این نتیجه رسیده‌ام که زبان‌شناسی از آن علومی است که یک جستجوگرِ علوم انسانی، کم یا زیاد، از آن ناگزیر است؛ اما اگر کار اصلی‌اش زبان‌شناسی نباشد، اولاً نسبت به‌برداشت‌های خود از روابط زبانی باید به‌شدت بدبین باشد و قدمش را جلوتر از زبان‌شناسان نگذارد و به‌قول زبان‌شناس‌ها به «ریشه‌شناسی عامیانه» اعتماد نکند. وَ اولین دره هلاکت در ریشه‌شناسیِ عامیانه چه‌بسا همین شباهتِ آهنگ کلمات باشد. «راست» یکی از معانی اصلی «right» است اما صرف اینکه «رایت»(right) و «راست» آهنگی شبیه هم دارند یا حتی اینکه هردو از خانواده زبان‌های هند و اروپایی هستند، دلیل بر اشتراک این کلمات میان دو زبان نیست و اصلاً این «راست» که از فارسی به انگلیسی رفته، رفتنش کی و درکدام دوره و کدام برخورد تاریخی و فرهنگی بوده است؟ وَ همه این‌ها اگر پاسخی داشته باشد زمانی قابل اعتناست که ایشان آن‌را در منبعی که اولاً به‌طور حرفه‌ای مربوط به حوزه زبان‌شناسی بوده و درثانی مورد تأئید همه یا لااقل بخشی از فقهای زبان‌شناسی باشد، نشانمان دهند.

آقای دکتر، رئیس مرکز بررسی‌های دکترينال امنيت بدون مرز، فرموده‌اند: «
راستِ فارسی معنی "حق" وَ "حقوق" نمیده؛ همونطوری که اِل اِی دبلیو، law، معادل "حقوق" نیست».
نه به دهخدا مراجعه می‌کنم نه به متن‌های قدیم و جدید فارسی، نه به فرهنگ‌های متقدم و متأخر و نه به کتب ریشه‌شناسی؛ همین دوره شش‌جلدی معین کفایتمان می‌کند؛ که هم دوست از آن بهره می‌برد و هم دشمن دعاگوی آن است. جلد اول ذیل کلمه «
حق»: «[ع] 1-(ص.) راست، درست؛ مقـ. باطل: مطلب حق. 2-(اِ.) راستی، درستی، حقیقت؛ "از حق عدول کرد." 3-...». و همانجا مثلاً مقابل «حقانی»، «راست و درست» نوشته و مقابل کلمه «حقانیت»، «درستی و راستی» آورده و جلوِ «حقاً» نوشته است «به‌راستی و درستی» و جلوِ «حقوق» نوشته است «راستی‌ها، درستی‌ها»(9) و الخ. در جلد دومِ همان معین ذیل مدخل «راست» و ترکیباتش جابه‌جا با معانی و ترکیبات حقوقی و مذهبی و اخلاقیِ «حق» در کنار سایر معانیِ واژه «راست» مواجهیم(10).

آقای حسن عباسی گفته است: «
اِل اِی دبلیو، law، معادل "حقوق" نیست».
خب البته که law معادل حقوق به‌عنوان جمعِ حق(right) نیست؛ بلکه در معنای «علمِ حقوق» است. این اشاره، خود نشانه سهل‌انگاری و کم‌دانشی سخنران دراین‌زمینه است؛ چراکه وقتی می‌گوید «حق و حقوق» و شروع می‌کند به‌بررسی معادل‌هایشان، باید مشخص کند منظورش کدام حقوق است. هیچ حقوقدانی در زبان فارسی ادعا نکرده که law به‌معنای rights است.
law معادلِ «علمِ حقوق» است؛ به‌همان مفهوم که در انگلیسی می‌گویند «he studied law for five years» در فارسی می‌گویند «او پنج‌سال حقوق خوانده است»(11).

دکتر می‌گوید: «
این‌چیزایی که اینجا ترجمه کردن به‌اسم سوسیولوژی(sociology) یعنی "جامعه‌شناسی"، سایکولوژی(psychology) یعنی "روانشناسی"، لَاو(law) یعنی "حقوق"، اینا غلطه؛ باید ببینیم اون آدمایی که روز اول اینارو ترجمه کردن منظورشون چی بوده».
عناوینی چون علم‌النفس و معرفت‌الروح و علم‌الاجتماع باآنکه زمینه و تاریخی مشترک با علومِ سکولارِ جدید نداشت، تامدتی پس از ورود آنچه psychology یا sociology به‌مفهوم امروزی آن است، همچنان رایج بود. از دوره‌ای که ترکیباتِ روانشناسی و جامعه‌شناسی رواج پیدا کرده‌است، حتی اگر این‌ها به‌هنگام برساختنشان معادل‌های دقیقی هم نبوده‌باشند، لااقل اعضای دپارتمان‌های این‌ دو رشته در ایران، وقتی ترکیبات نه‌چندان دقیقِ روانشناسی و جامعه‌شناسی را بر زبان می‌راندند، آن مفهوم sociology و psychology به‌عنوانِ علمی با خاصیت سکولار در ذهنشان بوده است و اتفاقاً بعضی اساتید متدینِ قبل از انقلاب و اکثر اساتید یا شبه اساتید مقبولِ حکومت یا نان به‌نرخِ روز خورِ پس از انقلاب بودند که با غبارروبیِ آن علم‌النفسی که پایه‌های افلاطونی و ارسطویی داشت و بعد سر از متون فلاسفه‌ای چون فارابی و ابن سینا و متکلمان و متصوفه درآورده بود، یا آن علم‌الاجتماعی که از ابن خلدون جلوتر نرفته بود، وَ فریاد زدن که ما باید روانشناسی و جامعه‌شناسیِ اسلامی و بومی داشته باشیم، سعی کردند مفاهیمِ خردسال روانشناسی و جامعه‌شناسیِ نوین ایران را که با آن معادل‌های نیم‌بندش داشت مسیر خود را پیدا می‌کرد، به‌بیراهه ببرند. وَ
شاید آن‌ها نیز چون امثال دکتر عباسی و دکتر احمدی‌نژاد فکر می‌کردند اول‌بار است که مادر دهر فرزندی درجهان آورده که درد اصلی را می‌فهمد و باید به‌درمانش کمر همت بندد و پیش از او همه به‌راهی غلط رفته‌اند و تجربه‌هاشان پوچ بوده‌است؛ وَ آن فرزند، کسی جز خودشان نیست.

وَ دکتر ادامه می‌دهد: «human rights
یعنی "آنچه در مورد بشر راست است". حالا، ابعاد مشخصش میگن human rights در حوزه عقیده؛ آزادی عقیده، آزادی بیان، آزادی زندگی، حریم خصوصی، وَ نکاتی از این‌دست ...».
درمجموعِ آنچه گذشت بر این فراز از گفتار ایشان نیز حاشیه زدم. اینک باتوجه به آنچه درباره right از دکتر عباسی آموختیم و دانستیم که استفاده از معادل «حق» همواره ایراد دارد و باید آن را صرفاً به‌راهِ «راست» هدایت کرد و به‌طور اخص human rights یعنی «آنچه درمورد بشر راست است»، سعی کنید برای تمرینِ بیشتر، لغات و ترکیبات ذیل را معنا کنید: the people's civil rights و property rights و copyright و right of access و right of appeal و ?by what right و right of asylum و right of legation و right of option و right of passage و right of way و right of revolution و right to privacy و rightfulness؛ وَ از این دست کلمات و ترکیبات بسیار می‌توان یافت.

خلاصه، این دکتر از آن دکترهاست که می‌نشیند و رگبار کلماتش را به‌سوی حاضران می‌گشاید و بسیاری از جوانان وامانده که از سرِ نادانی زمینۀ تعصب دارند و با اندیشه بیگانه‌اند، مرعوب و مجذوبش می‌شوند و اگر کسی چیزی علیه‌اش بگوید یا شعاری بدهد، از مظلوم‌نمایی و فرافکنی تا هوچی‌بازی درکار می‌آورد و جانِ کلام: این دکتر هم دکتری از دکترهای دوران احمدی‌نژاد است و این مشتی که اینجا آوردم، نمونۀ خروارش بود. لابد همین واژه‌شناسی‌ها و دکترین‌هاست که پیشگوییِ انقلاباتِ مخملی می‌کند و مثلاً در ماجرای پرونده جاسوسی که سال 1381 برای عباس عبدی و همکارانش باز کردند، pilot را «خلبان» معنی کردند و این نتیجه حاصل شد که مؤسسات متهم در پرونده، اطلاعات خلبان‌های ایران را به بيگانگان رسانده‌اند، وَ سوادشان قد نداده بود به اینکه pilot در علوم اجتماعی و در ترکیب با کلماتی مثل project، به معنای «مقدماتی» و «آزمایشی» به‌کار می‌رود(12). وای به‌حال ما در این زمانۀ منحط.








پی‌نوشت
*یک- سایت این مرکز را به‌نام «اندیشکدۀ یقین» اینجا بیابید.
*دو- این چندجمله از سخنرانی حسن عباسی است که روز سوم خرداد 1388 در دانشگاه تهران ایراد شده است. از آن جلسه صد و هشتاد دقیقه‌ای فقط چندثانیه، یعنی از دقیقه 13:15 ثانیه تا 13:56 را اینجا مطرح کرده‌ام که البته همه دقایق این سخنرانی(و بسیاری از سخنرانی‌های جناب دکتر) پر از خیالات و توهمات و اشتباهاتی نظیر این چندثانیه است و با چنین مقدماتی است که ایشان همواره به اخذ نتایج درست و ارائۀ تحلیل‌های متقن درباب مسائل استراتژیک نائل می‌آیند. برای شنیدن همه دقایق سخنرانی به اینجا بروید.
*سه- آشوری، داریوش، دانشنامه سیاسی(فرهنگ اصطلاحات و مکتب‌های سیاسی)، مروارید، تهران، چاپ ششم؛ 1380، ص 131.
*چهار- همان ص 138.
*پنج- آشوری، داریوش، فرهنگ علوم انسانی، مرکز، تهران، چاپ اول؛ 1374، ص 322.
*شش- کاوسی برومند، فرهنگ مصور انگلیسی-فارسی، سکه وَ پیروز، تهران، چاپ چهارم(سکه) و چاپ پانزدهم(پیروز)؛ 1368، ص 721.
*هفت- حییم، سلیمان، فرهنگ کوچک فارسی-انگلیسی، فرهنگ معاصر، تهران، چاپ هفتم؛ 1369، ص 219 و ص 221.
*هشت- آریان‌پور کاشانی، منوچهر(با همکاری دکتر بهرام دلگشایی)، فرهنگ یک جلدی پیشرو آریان‌پور(انگلیسی-فارسی)، جهان رایانه، تهران، چاپ دوازدهم؛ 1378، ص 1238.
*نه- معین، محمد، فرهنگ فارسی، امیرکبیر، تهران، چاپ هجدهم؛ 1380، جلد اول؛ آ-خ، ص 1363-1365.
*ده- همان، جلد دوم؛ د-ق، ص 1620-1623.
*یازده- رجوع کنید به هر فرهنگ لغت تخصصی یا عمومی که دمِ دستتان بود.
*دوازده- وَ البته این از باب مثال بود و ربطی به‌شخص جناب دکترِ مورد بحث ما ندارد و منظور این بود که ببینیم سواد برخی عزیزان عموماً در چه حد و اندازه‌هایی است.

سه‌شنبه ۲۸ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

مادری برای لباس‌شخصی‌ها

امروز در سایت دویچه وله یادداشتی درباره لباس‌شخصی‌ها دیدم و گرچه معلومات جدیدی به ما گرفتارانِ این روزگار نمی‌داد، ذکری هم رفته بود از «زهرا خانم». وَ زهرا خانم پیرزنی بوده است چادر به‌کمربسته در اوایل انقلابِ پنجاه‌‌و‌هفت که گویا از بابِ دیده شدن کنار صادق قطب‌زاده در عکسی که «تهران مصور» چاپ کرده بود، به‌جد یا هزل معروف شد به «مادرِ آقای قطب‌زاده»*؛ وَ این پیرزن، یکی از هوچی‌های کوچکِ آن‌روزگار بوده است که هرجا تجمعی از هردارودسته‌ای بود، با پیکانی سفید در محل حاضرش می‌کردند. اولین‌بار که تصویری زنده از او دیدم مربوط می‌شود به چند دقیقه از فیلم «تازه‌نفس‌ها» اثر کیانوش عیاری؛ وَ پیرزن جلوِ دربِ پنجاه‌تومانی** ایستاده بود و داشت آمریکا را به‌دخالت در امور ایران متهم می‌کرد و کار به پخش‌وپلا کردنِ فحش‌های آب‌نکشیده رسید. از زهرا خانم اطلاعِ شناخت‌نامه‌ایِ دقیقی که منتشر شده‌باشد وجود ندارد اما خاطراتِ آن‌ها که خود در تجمعات حاضر بوده و او را دیده‌اند گواهی می‌دهد به دیدار همیشگیِ پیکانی سفید که او را پیگیرانه در محل تجمعات حاضر می‌کرده و معمولاً عده‌ای هماهنگ، از پسِ جیغ و دادهایِ پیرزن، بعضاً با چوب و چماق، تجمع را برهم می‌زده‌اند و شعاری همیشگی داشته‌اند که: «خمینی عزیزم/ بگو تا خون بریزم». بااین‌حساب لباس‌شخصی‌های امروز زیاد هم بی‌پدر و مادر نیستند؛ لااقل دراین وانفسایی که هیچ‌کجای حاکمیت وجود لباس‌شخصی‌ها را به‌خود نمی‌بندد و ‌ما را درسِ تجاهل‌العارف می‌دهد، مادری نمادین برای این جماعت می‌توان شناخت و چرا همان زهرا خانم نباشد؟ چنان‌که زمانی مادر را به‌جانمان انداخته بودند اینک قلادۀ فرزندانش را که دندان‌هایی تیزتر دارند به‌جهتِ ما می‌گشایند. وَ چنین است بیاناتِ زهرا خانم در فیلمِ تازه‌نفس‌ها:

video






*وَ زیاد هم بی‌راه نیست؛ یک هوچیِ بی‌بلندگو، مادرِ یک هوچی بلندگودار؛ گیرم مادری و فرزندیِ نمادین. وَ درباره آن هوچیِ بلندگودار نگاه کنید به: «قائد، محمد، انقلاب مفت(گاو در چینی‌فروشی)، سایت شخصی محمد قائد، خرداد 1388».
**اگر این دانشگاه درنظر حاکمان بیش از پنجاه‌تومان می‌ارزید تصویرش روی پول درشت‌تری هم که حک نمی‌شد، لااقل وزیرِ مربوطه‌اش این نابغۀ خودخواندۀ ریاضی که اینک هست نبود و خوابگاهش جیرۀ کشتارِ چندسال درمیان نداشت. وَ جداً که تاریخ از این روزگارِ ما، در همۀ وجوه، به‌نام روزگاری منحط یاد خواهد کرد.

یکشنبه ۲۶ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

حرمتِ فکرِ فلسفی و فلسفۀ حرمتِ فکر

اشاره به چند متن مهم در باب منازعات فردیدی

ننوشتن، غرب‌زدگی، حوالتِ وجود، هایدگر، فاشیسم؛ این‌ها اولین کلمات و ترکیباتی است که باشنیدن نام احمد فردید به‌ذهن می‌رسد؛ بعد، آن دعوای تاریخی میان هایدگری‌ها و پوپری‌های ایران، طرفداران فلسفه قاره‌ای و فلسفه تحلیلی، با دو چهره شاخصش؛ رضا داوری اردکانی و عبدالکریم سروش؛ بعد، آنچه درباب تئوریزه کردن خشونت گفته‌اند و آنرا با خشونت برخی گروه‌های سیاسی و رهبرانشان بی‌ارتباط ندانسته‌اند. وَ چند روزی است که دوباره از این‌حرف‌ها به‌گوش می‌رسد؛ اینک باصدایی بلندتر از همۀ این سال‌ها و بلندتر از روزهای سال 1384 که آغاز دوران ریاست جمهوری احمدی‌نژاد بود. مرور دوباره یکی از مصاحبه‌های عبدالکریم سروش، سرسخت‌ترین مخالفِ روش و منش فردید، دو شماره از فصلنامۀ به‌تاریخ پیوستۀ «مدرسه» را در خاطرم زنده کرد؛ در شماره‌ای از این فصلنامه به سال 1385، بابک احمدی با وقار و متانت همیشگی‌اش چیزی نوشت به این مضمون که دعوا هم از آقایان اساتید مکرم فلسفه، سروش و داوری، بعید است و هم طرفین دعوا و اذنابشان را از افکار بلند دو فیلسوف بزرگ، هایدگر و پوپر، غافل می‌کند؛ وَ در لفافه گفت که دو طرف دعوا از حب و بغض خالی نیستند و آن پوپری، هایدگر را خوب نخوانده است و آن‌یکی که هایدگری است، پوپر را. مدرسه، در شماره بعد با نقد مرتضی مردیها بر نقد بابک احمدی چاپ شد؛ که در آن نه به‌عنوان یک پوپریِ محض، در نقش منتقد فلسفه هایدگر ظاهر شد و به‌طبع سروش را بر داوری ترجیح داد و نیش قلمش آنقدر تیز بود تا در ذهن داوری مانده باشد و پارسال در نکوداشتی که انجمن حکمت و فلسفه برایش ترتیب داد با دلخوری بگوید: «یک شاگردی، یکی از همکاران من که الان اُستاده و در کلاسِ من بوده، گفته بود که ما سه‌چیز از داوری یاد گرفتیم؛ یکی اینکه افلاطون گاوبندی داشته، دیگر اینکه ارسطو حسود بوده و یکی دیگه هم یک همچین چیزی وَ ...»*؛ این عین عبارت چاپ شدۀ مرتضی مردیها در فصلنامه مدرسه است: «من شاگرد این هردو[داوری و سروش] بودم. اما از یکی[داوری] تقریباً هیچ یاد نگرفتم جز مثلاً اینکه سقراط زشت بود و ارسطو حسود و افلاطون دنیا را با گاوداری اشتباه گرفته بود و بعدها اینکه غرب یعنی افول حقیقت قدسی و هکذا، اما دیگری[سروش]، نیازی نیست بگویم چه از او آموختم، در و دیوار گواهی بدهد. و من در این قصه نمونه‌ای تعمیم‌پذیرم»**. بااین‌همه، مرتضی مردیها آن دیدِ سروش که بارها به‌کنایه و صراحت بیان داشته و همه آتش‌ها را برخاسته از گور فردید دانسته است، برنمی‌تابد و می‌نویسد: «من انتساب ریشه مسائل سیاسی و ایدئولوژیک ایران امروز را به فردید و شاگردان او البته روا نمی‌دانم. آنان هرگز چنان وزنی نداشته‌اند که چنین‌کاری از ایشان برآید یا برآمدنی باشد. از این بابت از حدود بیست‌سال پیش که سخنرانی مبانی فلسفی فاشیسم در دانشگاه تهران القا شد، به آقای سروش انتقاد داشتم که اینان را زیاده جدی گرفته و بر سر زبان‌ها انداخته‌اند. گمان داشته‌ام حیف وقت ماست که صرف اثبات بی‌پایگی حرف‌های فردید و بی‌خاصیتی شخصیت کمیک-تراژیک او شود»***.
بسیاری از دوستداران فردید نابغه‌اش می‌دانند و ضعف بزرگ او یعنی «ننوشتن» را باعنوان مداحانۀ «فیلسوفِ شفاهی» پوشانده‌اند؛ مخالفانش او را شارلاتان یا دستِ پایین مردِ آشفته‌ذهنی می‌دانند که نمی‌توانست بنویسد چون پر از تناقض و سطحی‌نگری بود و چیزی برای نوشتن نداشت. مطلب را دراز نکنم؛ غرض پیش کشیدنِ دوباره چند متن است که خواندنشان در شرایط فعلی که دورانِ خشونتِ علنی در سیاست است و در ادامۀ دوره‌ای از خشونتِ پنهان و نیمه‌پنهان آمده، شاید سببِ اندیشیدنی عمیق‌تر شود. وقتی پای تأثیرِ فلسفه در امور اجتماعی و زندگیِ آحاد جامعه به‌میان کشیده شود، من منتقدِ آن اندیشه خواهم بود که به‌هرشکل بتواند آب به آسیاب استبداد و خشونت بریزد یا چاهی شود که دستگاهِ استبدادی دلوش را از آبِ آن پر کند؛ وَ چنین است که متن‌های انتخابی من درنهایت به محکومیتِ اندیشۀ فردید رأی خواهند داد اما آنقدر سرنخ و کلیدواژه در آن‌ها هست تا خواننده وبلاگ را به یافتن متون و نظرِ موافقان فردید نیز رهنمون شود. وَ اینک متن‌ها را بخوانید.
طرح بحث:
احمدی، بابک، حرمت فکر فلسفی، فصلنامه مدرسه، سال دوم؛ شماره چهارم؛ مهر 1385، ص 4-6.
گسترش زمینه بحث:
مردیها، مرتضی، فلسفه حرمت فکر، فصلنامه مدرسه، سال دوم؛ شماره پنجم؛ بهمن 1385، ص 6-9.
نقد تاریخی:
آشوری، داریوش، اسطورۀ فلسفه در میان ما(بازدیدی از احمد فردید و نظریه غرب‌زدگی)، جستار(صفحه شخصی داریوش آشوری در اینترنت)، فروردین 1383. وَ عین این متن را اینجا بیابید.
یک مصاحبه:
کاشانی، مریم، جریان مصباح یعنی فاشیسم(گفت‌و‌گوی مریم کاشانی با عبدالکریم سروش)، وب‌سایت «خبرنامه گویا»، بهمن 1384. وَ همان متن در اینجا نیز هست.





پی‌نوشت
*صدای گلایۀ دکتر داوری در روز 23 آبان 1387 را اینجا بشنوید.
**مردیها، مرتضی، فلسفه حرمت فکر، فصلنامه مدرسه، سال دوم؛ شماره پنجم؛ بهمن 1385، ص 9.
***همان، ص 6.
****عناوین آثاری که از احمد فردید یاد کرده‌اند را اینجا ببینید.

یکشنبه ۱۹ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

چماق‌ها و آدم‌ها

در کتاب لغت، ذیل واژه «چماق»، پس از «چماقدار» به «چماقلو» می‌رسیم که به‌معنای زورگو و مزاحم و مردم‌آزار و قلدر و قلتشن است. ترکیبی هم با آن ساخته‌اند: «مجتهد چماقلو»؛ وَ آن مجتهدی کم‌علم است که به‌دست طلاب زیردستِ خود بر امور مسلط باشد.

جمعه ۱۷ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

آدینه

عصری داشتم سرک می‌کشیدم میان مجله‌ها برای یافتن نکته‌ای فراموش شده؛ چشمم افتاد به‌شماره 132 و 133 مجله «آدینه» اول مهر 1377؛ همان شماره‌ای که حوالی کافه شوکایش از بهانه‌های تعطیلی مجله شد و عمر آدینه تا دهه هشتاد خورشیدی قد نداد. بی‌شک آدینه به‌رغم این‌همه مضمون‌ که برخی پیرمردهای عرصه روشنفکریِ ایران برایش کوک می‌کنند، دروازه ورود بسیاری از ما جوجه‌ دبیرستانی‌های دهه هفتاد به‌دنیای ادبیات معاصر بوده است. وَ این بود حوالی کافه شوکا:

ص 36

ص 37

ص 38

سه‌شنبه ۱۴ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

یک روزی بود و یک روزگاری

به‌بهانه درگذشت مهدی آذریزدی

جز دستور طباخی و خانه‌داری که حاصل پیشنهاد عبدالرحیم جعفری و واماندگی مردی بی‌سر و همسر بود، یا خودآموز عکاسی و شطرنج که راه به علایق و تجربه‌های شخصی‌اش می‌برد، مهدی آذریزدی، اصلاً متعلقِ ادبیات است. صغیر و کبیر منقبتش را گفته‌اند و ظاهراً دوستش داشته‌اند؛ که البته احسنت گفتن و هورا کشیدن هیچگاه خرجی نداشته است و مع‌الاسف آن مرحوم راضی نمرد. قصدم آفرین و نفرین بر او نیست؛ تنها طرح این پرسش است که اهمیت مهدی آذریزدی به چیست؟ وَ بیان پاسخی کوتاه.
یک روزی بود و یک روزگاری. آدمی محروم اما عاشقِ کتاب، خودش را آموزش داد، ادبیات دیریابِ فارسی را دریافت و بخش‌هایی از آنرا بازنوشت؛ جوری که کودکان و نوجوانان جان کلام را دریابند. مبادا گمان برید این بود اهمیت مورد بحث؛ خیر، بلکه اصل ماجرا روش مهدی آذریزدی است. اول، دست به‌کاری خطرناک می‌زند؛ خطرناک از آن‌جهت که ادبیات کلاسیک فارسیِ درعین داشتن مطالب عقلایی، پر است از مهملات و خرافات و موهوماتی که سرگرم کننده‌اند و البته مایه جذابیت و تداوم‌بخش سنت‌های ادبی، اما به درد کودک نمی‌خورند؛ وَ مهدی آذریزدی در مواجهه با این ادبیات مدام روی دیوار عقل و خرد راه رفته و پایش کمتر لغزیده و نشان داده حواسش جمع است که چیز بیهوده و حتی هرچیز عاقلانه را هم به‌میان نیاورد و در مغز مخاطبانش فرو نکند؛ که ذهن کودک ذهنی است مخصوص و متفاوت با ذهن بزرگسال. او متن‌های کهن فارسی و ادبیات قدیم را می‌شناسد و گرچه در بیرون کشیدن معانی متناسب با وضعِ مخاطب اجتهاد می‌کند اما به اصل متن همواره وفادار می‌ماند. آذریزدی درعرصه ادب فارسی یک متن‌شناس واقعی است و با بسیاری از اخلاف نه‌چندان شایسته‌اش تفاوت بسیار دارد.
دوم، آذریزدی برای کودک شخصیت قائل است؛ نه‌اینکه ذهن و توان او را دست بالا بگیرد یا زیادی دست پایین. منظور این است که میان کودک و بزرگسال و ذهن و توان این‌دو فرق می‌گذارد و در انتخاب چیزهایی که به خوردِ مخاطب کم‌سن‌ و سالش می‌دهد این شناخت را بارها به اثبات رسانده‌است.
سوم، قلم او پاک است اما دست به‌عصا و لرزان نیست. پاک از نظر اخلاقی، به هرمعنایی که بگیرید، وَ پاک از حیث نثرِ ساده و روان و زیبایش. در نوشتن خودفروشی نمی‌کند؛ چراکه می‌داند کودکان، بسیاری از صناعات ادبی را درنمی‌یابند و اگر نثر را برآن‌ها دشوار بگیرد فهمِ معنا نیز فدا خواهد شد.
مواردی را که در بالا به‌شکلی کلی و از باب دلیل بر اهمیت آذریزدی و آثارش آوردم، در مقایسۀ روایت‌های او و اصل متونی که محل رجوعش بود مشخص خواهد شد. برای نمونه و به‌مصداق مشتی از خروار، دعوتتان می‌کنم به‌خواندن دو قصه کوتاه از قابوسنامه؛ ابتدا روایت مهدی آذریزدی و سپس متن اصلی. یکی قصه «تجارت و سخاوت» و دیگر، قصه «گواهی درخت» که آذریزدی در جلد سوم مجموعه «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب» گنجانده است. وَ پیشنهاد می‌کنم چند صفحه‌ای از کتاب «امیلِ» ژان ژاک روسو نیز بخوانید؛ همان سطور معروفی را که به نقد افسانه‌های لافونتن می‌پردازد و اهمیت آنچه برای کودک نوشته می‌شود را گوشزد می‌کند. هرچند که روسو از سر وسواس حتی ترجیح می‌دهد امیل را تا دوازده سالگی از خواندن محروم کند، در زمانه ما اگر نویسندگان کودک و نوجوان به دستاوردهای علوم تربیتی و روانشناسی کودک کمی بیشتر توجه کنند و به‌جای ادعا بر تلاش خویش بیفزایند، ممکن است نظر روسو تاحدی تغییر کند. وَ دراین‌میانه مهدی آذریزدی می‌تواند برای نویسنده‌ای که در عرصه ادبیات کودک و نوجوان قلم می‌زند، از بهترین الگوهای تلاش و دقت و بی‌ادعایی باشد. ادبیات کودک و نوجوان ایران را ببینید؛ از سال‌های دور تا امروز، میان معدود نویسندگانِ حواس‌جمع و آگاه، آن‌ها را که با ادبیات کهن سروکار دارند جدا کنید؛ آن‌وقت ارزش میراثی که آذریزدی برای این ادبیات باقی گذاشت‌ مشخص خواهد شد؛ خاصه آنکه دراین‌عرصه نقش پیش‌کسوتی هم دارد:


یکشنبه ۱۲ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

آرتيكلِ سختِ سراپا كذبِ محض

نامه‌اي از نظرآقا به امين‌السلطان

«قربان حضور مباركت شوم باز ملكم در جواب آن آرتيكل بنده برداشته يك آرتيكل سخت كه سراپا كذب محض است نوشته و داده در روزنامۀ روشفور كه مسمي به انترانزيژان است منتشر كرده ‌است اين‌دفعه هم مثل آن‌دفعه سابق جمال‌الدين را سپر كرده ‌است به اين‌معني كه او آرتيكل مزبور را نويسانيده است. روشفور از آن شورشيان مشهور دنياست و از آن‌وقتي كه ژنرال بولانژه را از پاريس بيرون كرده بودند او را نيز نفي كرده‌اند و حالا در لندن است ملكم و شيخ جمال‌الدين نيز در آنجا هستند. گويا با او خصومت كرده‌اند اما روشفور چنين آدمي نيست كه گول آن‌ها را بخورد اين‌دفعه آرتيكل آن‌ها را قبول كرده است گمان ندارم دفعه ديگر آن‌ها را به‌خانه خود راه بدهد. درهرحال چنانكه مكرر عرض كرده‌ام باز هم عرض مي‌كنم كه جواب ابلهان خاموشي است و نبايد به آرتيكل آن‌ها اعتنا كرد كسي آرتيكل آن‌ها را نمي‌خواند و اگر بخواهيم با آن‌ها معاوضه و مواجهه نمائيم آرتيكل آن‌ها را مي‌خوانند و اگر اعتنا نكنيم احدي آرتيكل آن‌ها را نمي‌خواند و گوش به حرف آن‌ها نمي‌كند با وصف اين احوال با دوستان مشاوره مي‌كنيم هرگاه صلاح ديدند همين‌قدر سربسته و به زبان‌هاي پرده‌دار گفته‌هاي آن‌ها را تكذيب مي‌كنم. از آن‌طرف هم هرگاه ممكن بود از همانجا يك تفصيلي از جانب مجتهد طهران يا اصفهان به روزنامۀ اختر درباب مرتد بودن اين دونفر نوشته مي‌شد خيلي به‌جا مي‌شد. بايد بي‌ديني اين ملعون‌ها منتشر بشود. وقتي‌كه اين فقره مكشوف شد به‌همه معلوم خواهد شد كه كسي‌كه بي‌دين است حرف او مسموع نيست و مؤسس و باني قانون نمي‌تواند بشود و اين هم بايد نوشته بشود كه از روز جلوس شاه بر تخت سلطنت ظلم و تعدي از ايران برداشته شده است و ملت ايران شاه‌ را مي‌پرستند. اعتقادم اينست كه گاه چنين فصلي نوشته بشود و بعد از ترجمه در روزنامه‌هاي اينجا چاپ و منتشر بشود زبان اين‌ها بالكله بريده خواهد شد آرتيكل را كه آن‌ها نوشته‌اند لفاً مي‌فرستم زياده جسارت بشود. مورخه يوم چهارشنبه پنجم شهر جمادي‌الاولي سنه 1309/ بندۀ حقيقي نظر».
وَ این متن نامه‌ای بود از نظرآقا -وزیرمختار ایران در فرانسه- به امین‌السلطان، که از کتاب «از ماست که بر ماست»(صفحه 223 و 224) نقل کردم. خواندن نامه‌های نظرآقا از آن‌جهت جالب است که شباهت‌های فراوان میان روش‌ها و منش‌های حاکمان آن‌دوران و این‌دورانِ ایران را آشکار می‌سازد. باقی نامه‌ها را در «ناطق، هما، از ماست که بر ماست، آگاه، تهران، 1357؛ چاپ سوم، ص 203 تا 230» بیابید و شباهت‌ها دریابید.