پنجشنبه ۵ مارس ۲۰۰۹

جدال بی‌هدف

آدم بی‌شعور که شاخ و دم ندارد؛ دارد؟ اولین کتابی بود که از او گیرم آمد اما با ترجمه ترانه‌های کریس دی‌برگ تاخت زدم. یک روز که از مدرسه در رفته بودم خودم را از خیابان ایران رساندم میدان بهارستان؛ روبروی سازمان برنامه پیرمرد کتاب‌فروش بساطش را پهن کرده بود. هنور این هرم خئوپس نبود. زمستان بود. سرد بود. حدود 400 تومان دادم و کتاب را با آن کاغذهای زردش برداشتم؛ وَ خانواده با کامیونش راه افتاد سمت باغ‌های مرکبات و هلو. هنوز اول راه بود که ساحره‌سوزانِ آرتور میلر آمد و بعد تشنگی و گشنگی یونسکو و بعد از آن ترانه‌های خواننده ایرلندی؛ وَ کامیون رفت و در افق گم شد تا چند سال‌ بعد دوباره از جلو من بگذرد. این‌بار از دست ندادمش. مسافران که از کامیون پیاده شدند بو بردم که طرف آدم بزرگی است. زن‌ها قهرمانش نبودند اما خوب می‌شناختشان؛ این را می‌شود حتی با خواندن تنها یک داستان کوتاهش، مار، ملتفت شد. فهمیدم عاشق زیست‌شناسی بوده؛ خیلی چیزها در موردش دانستم اما هیچ‌وقت نفهمیدم آن کتاب آبی‌رنگ که در کودکی دیدن تصویرسازی جلدش مرا می‌ترساند و جزو کتاب‌های ممنوعه داخل چمدان بود چه شد؛ کلاس اول دبستان بودم و به‌سختی می‌توانستم نام کتاب را بخوانم؛ «جدالِ بی‌هدف»؛ شاید همان «در نبردی مشکوک» بوده از مترجمی دیگر؟ اما چرا هیچ‌کس دور و بر من نمی‌داند جدال بی‌هدف چه بود و چه شد؟

آهنگ The Night John Steinbeck Died را
اینجا بشنوید.

0 نظرات: