ذهنم مشغول کسانی است که پا در معرکه سیاستِ این سیسال، همچون زایدهای به ادبیات و فلسفه و علوم انسانی چسبیدهاند و گرچه طبق آییننامههای فرهنگستان زبان و ادب فارسی سخن میگویند و ظاهری فرهنگی دارند، چیزی بر ادب این ملک نیفزوده و با دمیدن در بوقِ حکومتِ جور، بیادبی را بهاوج رساندهاند. هیچ ایرادی بر آن متفکر و فیلسوف و دانشمند که همراه قدرتِ حاکم باشد نتوان گرفت، که آرزوی هر متفکری است تا افکارش در حوزه قدرت عملی شود یا به عملی شدن نزدیک گردد؛ اشکال آنجاست که او ادعای پیرویِ مکتب عدالت کند و خود از عملۀ ظلم باشد. روزها گذشت از آن ساعتی که حضرت آقای دکتر غلامعلی حداد عادل -ادامالله اقباله- در استودیوِ نیرنگ نشست و برخلاف منطقی که از کتب فضلا خوانده و در محضر اکابر شنیده بود سخن گفت. دراینسالیان، مدام ایشان را دیدیم و گفتیم ای کاش فرهنگ را به قدرتِ بیفرهنگ رجحان دهد؛ و باآنکه منظومه عقیدتی آدمها با یکدیگر تفاوت بسیار دارد، هر خدمتگزار فرهنگی را باید بهدلیل اینکه فرهنگ بهدیگر چیزها ترجیح داده عزیز دانست و بها داد. اما اکنون چه؟ اینک از پسِ اینهمهسال که تحملش کردیم و غمض عین را همراهِ نگریستن به اعمالش، همبستری با قدرت چنان شرف فرهنگی او را بهباد داده که عجولانه در مکعبِ دروغ ظاهر شود و خیره در چشمان ما بنگرد و بخواهد همچون قاطرانِ رامِ درکه و دربند بار ظلم بر پشت کشیم و سرگینِ رضایت بیندازیم؟ آیا این وکیلالدوله نمیداند در نرفتن به ضیافت احمدینژاد هنری نیست؛ که هنر، برای آدمی با سابقه و سائقه فرهنگی، دروغ و ظلم را توجیه نکردن است؟ وَ کیست که نداند آنکه توجیهگرِ افعال جابران است، اهلِ حل و عقد نتواند بود؛ «ریش را شانه زدی که سائقم/ سائقی لیکن بهسوی درد و غم»*.
*مثنوی
*مثنوی

0 نظرات:
ارسال يک نظر