دوشنبه ۱۱ ژانویهٔ ۲۰۱۰

از هفت خوان رستم تا دوازده خوان هرکول

شباهت‌یابی میان اعمال قهرمانان شاهنامه و اساطیر یونان

فرهنگ‌های هند و اروپایی که از هزاران سال پیش در فاصله میان هند و روم گسترده بوده‌اند، باوجود همه فواصل و سنت‌های متنوع بومی، مبنایی اساطیری دارند و وجود شباهت در ریشه‌ها و ساختار اساطیرشان انکارناپذیر است. کمتر از دویست سال است که مطالعات تطبیقی درباب زبان و فرهنگ هند و اروپایی آغاز شده و در همین زمان نه چندان دراز، محققان را معلوم گشته که اشتراکات، شباهت‌ها و ریشه‌های مشترک در این فرهنگ‌ها بیش از آن است که بشود نادیده انگاشتشان. اگر هم‌ریشگی‌هایی میان اساطیر طیف هندی و طیف اروپایی یافته‌اند، لاجرم در اساطیر ایرانی نیز که در میانه این گستره قرار می‌گیرند مشترکات فراوانی با هر دو طیف خواهیم یافت.
در چند دهه اخیر در میان خود اسطوره‌شناسان، بسته به نگاه روانشناسانه یا ادیبانه، دو گرایش عمده وجود داشته است که اولی اسطوره‌ها را دارای ساختاری کلی و مشابه می‌داند و دومی بر تنوع و تغییر مداوم اسطوره‌ها پامی‌فشارد. مطالعه تطبیقی اسطوره‌ها مشخص ساخته که اولاً هم‌ریشه بودن اسطوره‌ها در نقاط دور از هم امکان‌پذیر است و درثانی، می‌توان ساختار کلی و مشابهی برای شکل‌گیری بسیاری از اسطوره‌ها قائل بود اما تغییر و تبدیل اساطیر را نیز نمی‌توان نادیده گرفت؛ همین است که ریشه‌یابی و تطبیق اساطیر با یکدیگر، گاه به هیچ نقطه قطعی نمی‌رسد؛ وَ چه‌بسا در یک فرهنگ بومی، یک اسطوره خود تبدیل به اسطوره دیگری شود که از اساس با شکل قبلی‌اش متفاوت است.
بحث دیگر درباره اسطوره و ادبیات است. باید تأکید کرد که اسطوره و ادبیات دو چیز جدا از همند که با هم بده بستان دارند اما هیچیک معادل دیگری نیست. شاید این تأکیدی که گذشت توضیح واضحات به نظر آید اما تجربه و آثار محققان نشان داده که همواره این میل در اسطوره‌شناسان با گرایش ادبی وجود داشته که ادبیات و اسطوره را به یکدیگر تقلیل دهند. درست مثل همان میلی که میان اسطوره‌شناسانی که گرایش تاریخی دارند همواره وجود دارد که اسطوره و تاریخ را به یکدیگر فروکاهند. گرچه پایه‌گذاران میتولوژی تطبیقی، طیفی از از زبان‌شناسان؛ به‌خصوص در گرایش لغت‌شناسی، نژادشناسان، دین‌شناسان و فلاسفه، جامعه‌شناسان و آواشناسان بودند؛ آزمایشگاه این مطالعات، بیش از هرجا در کتب ادبی و آثار هنری بوده است. اسطوره از آئین سربرآورده و آن را در خود پنهان ساخته و در ادبیات مدام بازتعریف شده است. بسیاری از خدایان اساطیری در آثار ادبی به انسان بدل شده‌اند و بسیاری از شخصیت‌های انسانیِ ادبیات، کارشان به جایی رسیده که به اساطیر پیوسته‌اند. اما به‌طور کلی اسطوره و ادبیات هیچگاه ما به‌ ازای هم نیستند. رابطه اسطوره و ادبیات حالات مختلفی دارد که یکی از مهمترین آن‌ها امکان ردگیری اساطیر در آثار ادبی است؛ یعنی اینکه ادبیات ما را به اسطوره نزدیک می‌کند و در شناسایی آن یاری می‌نماید. در حالت دیگر، ادبیات از اسطوره اقتباس می‌کند و حتی ژانرهای تازه‌ای برای خود می‌آفریند. حالت دیگر این است که در ادبیات امکان شکل‌گیری اسطوره‌های جدید وجود دارد.
در ادامه این یادداشت، با آگاهی از کوتاهی و قصورِ مقدمه، قصد دارم چند وضعیت اسطوره‌ای در شاهنامه را؛ که اثری است مربوط به فرهنگ هند و ایرانی، با پاره‌ای از اساطیر یونانی تطبیق دهم. اینکه چرا می‌گویم «چند وضعیت اسطوره‌ای در شاهنامه»، به این سبب است که شاهنامه، ادبیات است و در دوره تاریخی شکل گرفته و اساطیر آن در بسیاری موارد با نسخه اصلی اسطوره‌های اوستایی متفاوت هستند. وضعیت‌های اسطوره‌ای شاهنامه را نمی‌توان از لحاظ معنوی با اسطوره‌های یونانی سنجید؛ چراکه اساطیر یونانی تجسم بشر در مسائل طبیعی و فراطبیعی است؛ از عشق و شراب و علم و مستی و عقل گرفته تا طوفان و خشکسالی و مرگ و جهان پس مرگ. درحالی که وضعیت‌های اسطوره‌ای در شاهنامه بیشتر مربوط است به مبارزات ملی و مسائل مربوط به حفظ میهن و سرزمین. شاهنامه بیش از آنکه اسطوره‌ای باشد، پهلوانی است. همین است که اسطوره‌های آفرینش و حرکات آغازین بشر در شاهنامه تفاوت کلی با اصل اوستایی آن دارد و اصولاً بسیار مختصر و مفید بیان شده است؛ وَ همین مختصر هم از فصل ضحاک فراتر نمی‌رود و باقیِ شاهنامه اثری کاملاً پهلوانی است که صرفاً وضعیت‌های اسطوره‌ای در آن وجود دارد، نه خود اسطوره به‌صورت اصیل. مثلاً روایت آفرینش در شاهنامه اگر با اصل اوستایی مقایسه شود داستان کیومرث را چندان شبیه اصل نخواهیم یافت. یا «مهر» که در مهریشت کاملاً اساطیری و مذهبی است و در زامیادیشت به‌عنوان ایزد زمین حاضر است و شاید قدرتی در حد آپولون (Apollo) دارد، حرف چندانی از او در شاهنامه نیست. «یم» که در اوستا وجودی مقدس است در شاهنامه حضوری انسانی دارد؛ در شاهنامه یم خدا نیست، شاه است. یا آن اژدهای سه پوزه سه سر وَ کشنده‌اش که جزو اساطیر هند و ایرانی است، در شاهنامه به انسان‌هایی در وضعیت اسطوره‌ای بدل شده‌اند؛ اژدها ضحاک شده و کشنده‌اش فریدون. از این‌دست مثال‌ها زیاد می‌توان آورد. پس اینکه می‌خواهم به شباهت‌هایی میان چند وضعیت اسطوره‌ای در شاهنامه و بخش‌هایی از اساطیر یونان اشاره کنم از جهت اثبات رابطه و نفوذ منابع اساطیری ایرانی و یونانی در یکدیگر نیست. بلکه مقصود، مقایسه و شباهت‌یابی میان قهرمانان شاهنامه به عنوان اثری ادبی، با برخی قهرمانان حاضر در اساطیر یونان خواهد بود. شاید اشاره به این نکته جالب باشد که قهرمانان حاضر در حماسه‌های یونانی و هندی نیز گاهی مطابقت تام و تمام با سرچشمه‌های آئینی و اسطوره‌ای ندارند.
هفت خوان رستم، داستانی است قهرمانی که به‌ طرزی ویژه به هنرنمایی رستم می‌پردازد. او برای نجات کاووس شاه و همراهانش که در دژی اسیر شده‌اند و نابینا، هفت مرحله دشوار را پشت سر می‌گذارد که سرانجامش کشتن دیو سپید و چکاندن خون او در چشم کاووس و بینا شدن و نجات یافتن کیکاووس و همراهان اوست. هفت خوان رستم عبارت است از: خوان اول؛ نبرد رخش با شیر، خوان دوم؛ گذر از بیابان بی‌آب و علف، خوان سوم؛ نبرد با اژدها، خوان چهارم؛ زن جادو، خوان پنجم؛ جنگ با اولادِ دشتبان، خوان ششم؛ نبرد با ارژنگ دیو، خوان هفتم؛ کشتن دیو سفید. در اساطیر یونانی نیز با دوازده خوان هرکول (Hercules) مواجه می‌شویم. هرکول از طرف بدخواهانش مورد آزمایش قرار می گیرد تا مگر از بین برود یا آسیبی ببیند اما او همه سختی‌ها را پشت سر می‌گذارد و دوازده خوان او به شرح زیر است: اول؛ کشتن شیر نمیا (Kill the lion of Nemea)، دوم؛ کشتن مار نه سر هیدرا (Kill the nine-headed Hydra)، سوم؛ گرفتن گوزن (Capture the Ceryneian Hind) ، چهارم؛ کشتن گراز وحشی اریمانتوس (Kill the wild boar of Erymanthus)، پنجم؛ روفتن اصطبل شاه آوگیاس (Clean the Augean Stables of King Augeas)، ششم؛ کشتن پرندگان گوشت‌خوار در استیمفالیس (Kill the carnivorous birds of Stymphalis)، هفتم؛ کشتن گاو وحشیِ کِرِت (Capture the wild bull of Crete)، هشتم؛ اسیر کردن جادوگر آدم‌خوار دیومدس (Capture the man-eating mares of Diomedes)، نهم؛ به‌دست آوردن کمربند هیپولیتا ملکه آمازون‌ها (Obtain the girdle of Hippolyta, the queen of the Amazons)، دهم؛ دزدیدن گله گرئون (Capture the oxen of Geryon)، یازدهم؛ برداشتن سیب‌های زرین از باغ هسپریدس (Take the golden apples from the garden of the Hesperides) که اژدهای صدسر لادون (Ladon) نگهبانشان بود، دوازدهم؛ آوردن سِربروس سگ سه سرِ سرزمین هادس به سطح زمین (Bring Cerberus, the three-headed dog of Hades, to the surface world). این نکته را نباید از یاد برد که نام رستم نه در اوستا آمده و نه در متون پهلوانی اثری از نام او هست؛ فقط گاهی در این متون «رستخم» دیده شده است؛ اما هرکول از نسل خدایان و جزو اساسی اساطیر یونان است. گذشته از شباهت هفت خوان رستم و دوازده خوان هرکول، اعمال رستم در هفت خوان، با کارهای قهرمانانه اُدیسیوس (Odysseus)، تسئوس (Theseus) و پرسئوس (Perseus) شباهت‌هایی دارد. نکته ظریفی که وجود دارد این است که این اعمال قهرمانانه چه قهرمان آن رستم باشد چه هرکول و چه ادیسیوس، صرفاً متکی به زور بازو نیست و هوش نقش اساسی در موفقیت آن‌ها دارد. تیزهوشی رستم در نبرد با اکوان دیو در خاطر همه کسانی که شاهنامه خوانده‌اند هست؛ یا قدرت فکری ادیسیوس (اولیس) در راه بازگشت از جنگ تروآ. هرکول هم در یکی از دوازده خوان خود قدرت فکری‌اش را بروز می‌دهد؛ آنجا که اطلس (Atlas) را با پیشنهاد نگه داشتن زمین فریب می‌دهد تا سیب‌های زرین باغ هسپریدس را برایش بیاورد. وقتی اطلس با سیب‌ها برمی‌گردد هرکول به بهانه اینکه می‌خواهد لختی بیاساید و درد شانه‌هایش را فرونشاند، از او می‌خواهد زمانی اندک زمین را بر پشت خود بگیرد. به محض اینکه اطلس زمین را برپشت می‌گیرد هرکول با سیب‌ها می‌رود و اطلس را برای ابد درگیر نگه داشتن زمین بر پشت خویش می‌سازد.
ماجرای سیاوش و سودابه را اگر از منظر تراژدی بنگریم با داستان هیپولیتوس (Hippolytus) و فائدرا (Phaedra) همخوان است. سیاوش پسر پاکدامن کاووس شاه بود که سودابه زن پدرش عاشق او شد و چون سیاوش عشق او را رد کرد، سودابه به او تهمت زد. سیاوش برای اثبات پاکدامنی خویش از آتش گذشت و بعد به سرزمین بیگانه رفت و در آنجا غریبانه کشته شد. آفرودیت (Aphrodite) عشق هیپولیتوس را به دل نامادری‌اش فائدرا انداخت اما هیپولیتوس عشق‌بازی با نامادری را ناپسند دانست. فائدرا از پاسخ نیافتن عشقش چنان غمگین شد که خود را حلق‌آویز کرد و یادداشتی از او یافتند که در آن هیپولیتوس را عامل مرگ خود دانسته بود. تسئوس پدر هیپولیتوس، بی‌آزاری و پاکدامنی پسر را باور نکرد و در پیشگاه پوزیدون (Poseidon) خدای دریا، هیپولیتوس را نفرین نمود و قصد کرد تا او را تبعید کند. هنگامی که هیپولیتوس عازم سفر شد، موجودی از دریا بیرون آمد و اسب‌های ارابه او را رم داد؛ هیپولیتوس زمین خورد و زخمی مرگ‌بار برداشت. تسئوس زمانی متوجه بی‌گناهی پسر خود شد که او را در بستر مرگ یافت.
ماجرای تولد زال که فرزند سپیدموی سامِ نریمان بود، یادآور داستان زئوس (Zeus) و کرنوس (Cronus) است. سام از سپیدی زال ننگ داشت و طفل را بدیمن و بدشگون دانست. پس او را در کوهستان البرز رها کرد. سیمرغ کودک را به بلندترین قله برد و پرورشش را به عهده گرفت. زئوس را نیز در کودکی برای اینکه به دست پدرش کرنوس بلعیده نشود در غاری قرار دادند و بزی به نام آمالته (Amalthea) او را پرورش داد تا مردی برومند شد.
کشته شدن رستم به دست برادرش شغاد یکی از صحنه‌های برادرکشی در شاهنامه است. شغاد چاهی بر سر راه رستم می‌کند و آن را از نیزه پرمی‌سازد. رستم و رخش در چاه می‌افتند؛ اما رستم قبل از مرگ با تیری که از کمانش پرتاب می‌کند سبب هلاک شغاد می‌شود و در حقیقت هردو برادر به دست هم کشته می‌شوند. اتئوکلس (Eteocles) و پولونیکس (Polynices) که هردو فرزندان ادیپ (Oedipus) بودند و برادر یکدیگر، به نفرین پدر گرفتار می‌آیند و در جنگ با یکدیگر و به دست هم کشته می‌شوند. قابل توجه است که رستم نیز گرفتار نفرینی بود که به سبب کشتن اسفندیار نصیبش شد. ماجرای کشته شدن سهراب به دست پدرش رستم، که شاید معروف‌ترین قصه شاهنامه نزد ایرانیان باشد نیز یادآور پدرکشی‌ها و پسرکشی‌های اساطیر یونان است. ادیپ پدرش لائیوس (Laius) را نادانسته می‌کشد و کرنوس هم به دست پسرش زئوس از بین می‌رود. خود کرنوس هم به نوبه خود پدرش اورانوس (Uranus) را به قتل رسانده است. البته از نظر کیفیتِ بی‌خبری و تقدیر، ماجرای رستم و سهراب به داستان اودیپ و لائیوس بیشتر شبیه است.
از دیگر ماجراهای شاهنامه که می‌شود مشابهی در اساطیر یونان برایشان جست کشته شدن مهرنوش و نوش‌آذر است که پسران اسفندیار و برادران بهمن بودند. این ماجرا داستان هکتور (Hector) و برادرانش را به‌یاد می‌آورد که در جنگ تروآ (Trojan War) کشته شدند. داستان به‌دنیا آمدن رستم که به سبب درشتی و پرواری نوزاد با رنج و سختی بسیار همراه بود، شبیه داستان تولد هرکول و دیونیسوس (Dionysus) است و به قول فردوسی: «به یک روزه گفتی که یکساله بود». داستان همای که دختر بهمن و نوه اسفندیار است، شباهت بسیار به داستان هلن (Helen) دختر پریام (Priam) دارد. اشاره به وضعیت اسب قهرمانان شاهنامه هم در این مقایسه خالی از لطف نیست؛ اسب‌ها در داستان‌ها نقش اساسی دارند؛ رخش رستم و سمند سهراب و «شبرنگ بهزاد» اسب سیاوش. قدرت اساطیری این اسب‌ها یادآور پگاسوس (Pegasus) است که اسب بالدار و مرکب وفادار بلروفون (Bellerophon) بود.
در انتهای این یادداشت مسأله انتقام را نیز باید به آنچه گذشت افزود. شاید انتقام خون شاهان و شاهزادگان بزرگترین سبب جنگاوری‌ها و هنرنمایی‌ قهرمانان باشد. رستم به گناه قتل اسفندیار که شاهزاده است نه تنها خود به دست برادرش کشته می‌شود بلکه فرزندانش از میان می‌روند و نسلش ادامه نمی‌یابد. فریدون انتقام جدش جمشید را از ضحاک می‌گیرد. منوچهر خونخواه ایرج می‌شود و بهمن خونخواه اسفندیار. کیخسرو انتقام سیاوش را می‌گیرد و این‌همه یادآور قدرت نمسیس (Nemesis) الهه انتقام و عدالت در اساطیر یونانی است؛ که مجازات کننده عاشقان بدعهد و متکبران و قانون‌گریزان بود.*

*ذوقی، مجتبی، از هفت خوان رستم تا دوازده خوان هرکول، هفته نامه رودکی، سال چهارم؛ پانزدهم دی 88؛ شماره 53 و 54؛ ص 10-12.

2 نظرات:

رضا گفت...

سلام. به بالاخره بعد از مدت‌ها این صفحه تازه شد. فکر کنم دوباره برود برای سال بعد! خوشحالم که باز این جا می‌شود چیز تازه خواند.

ناشناس گفت...

قصه 7خوان را به زبان کودک بنویسید