پنجشنبه ۴ فوریهٔ ۲۰۱۰

جزوه‌ای در کسوت کتاب*

درباره کتاب «شیشه‌گری دستی در ایران»

از اینکه هربار با دیدن کتابی که نویسنده‌ای فارسی‌زبان درباره صنایع دستی ایران نوشته است –فارغ از خوب یا بد بودن آن- به‌سرعت شادمان می‌شوم، متأسفم. این تأسف از آن‌روست که با دیدن هرکتاب تازه به‌یاد می‌آورم که چه دیر در فکر نوشتن درباره صنایع و هنرهای بومی خود شده‌ایم. وَ اینک اثری دیگر که در سال 1387 چاپ دوم خود را تجربه کرده است؛ «شیشه‌گری دستی در ایران»**.
منتقد حق ندارد هیچ کتاب سودمندی را تخطئه کند، درعین‌حال که حق کوتاه آمدن در برابر کاستی‌ها را نیز ندارد. منِ منتقد، حق ندارم بی‌آنکه طرح اساسی یک کتاب و معضلات و تنگناهای پژوهشیِ موضوعِ آن را در نظر بگیرم شروع کنم به قلم‌اندازِ هرآنچه به‌ذهنم می‌آید؛ وَ البته کوتاه آمدن بیش از حد نیز نقد را آبکی و بیهوده می‌کند. نقد کتاب جز آنکه کتابی را به‌خواننده معرفی می‌کند، شایسته است تا ابتدا توان یک کتاب را بسنجد، طرحش را مشخص کند و سپس محاسن و معایب آن را برمبنای طرحِ آن کتاب و مقایسه با آثاری که در طرح و حوزه پژوهش با آن‌ مشترکند بیان کند. کشور ما همان‌قدر که در روش تحقیق ضعف دارد در روش نقد رنجور است؛ خاصه در نقد آثار پژوهشی. در مواجهه با چنین آثاری، نباید حسی برخورد کرد و باید از منظر سودمندی برای پژوهش‌های آینده و میزان اطلاعاتی که در اختیار ما قرار می‌دهند سنجیدشان. سالیانی که ویل دورانت دست در کار نگارش و چاپ تاریخ تمدن داشت، متخصصان تاریخ مدام به او ایراد می‌گرفتند که: اول، دورانت موضوعی تخصصی را عوامانه کرده است؛ دوم، چیز جدیدی بر پژوهشِ تاریخ نیفزوده است؛ سوم، از منابع دست اول سود نبرده است؛ وَ چهارم؛ به‌منابع و تحقیقات تازه رجوع نکرده است. ما می‌توانیم این چهار ایراد را به‌صورت چهار سؤال مطرح کنیم و به‌عنوان منتقد حق داریم که آثار پژوهشی را با این چهار پرسش اساسی مواجه گردانیم که: 1- آیا این اثر به‌صورت تخصصی به‌موضوع پرداخته است یا موضوعی تخصصی را عوامانه کرده است؟ 2- آیا این اثر چیز جدیدی بر پژوهش‌ها و اطلاعاتِ پیشینِ ما درباره موضوعش افزوده است یا خیر؟ 3- آیا نویسنده در این پژوهش به‌منابع دست اول رجوع نموده یا نه؟ 4- آیا در این کتاب به آخرین تحقیقات انجام شده درباره موضوعش رجوع شده است یا خیر؟ اما باید مراقب بود که در طرح این پرسش‌ها همۀ آثار را به‌یک چوب نرانیم؛ باز از تجربه دورانت استفاده می‌کنم و بر اساس پاسخی که او در مواجه با این چالش به‌منتقدانش داد، منتقدان را به‌هوشیاری در طرح پرسش و یافتن پاسخ مناسب فرا‌می‌خوانم. دورانت چیزی شبیه به این گفت که من تاریخ تمدن را با نگاهی کلی و ترکیبی نوشته‌ام و اگرچه عموم مردم می‌توانند با کتاب ارتباط برقرار کنند اما این دلیلی بر عوامانه بودن کتاب نیست. در پاسخ به‌پرسش دوم گفت که ممکن است کتاب من چیزی بر اطلاعات تاریخی نیفزوده باشد اما یک روش جدید برای ترکیب چیزهایی که به‌هم وابسته‌اند اما همواره جدا از هم تحقیق شده‌اند به‌کار برده است. درباره اینکه از منابع دست اول سود نبرده عنوان کرد که لزومی نداشته تا با این طرح کلی که درنظرش بوده، شخصاً به همه‌جا سرک بکشد و اسناد و مدارک را از نزدیک بررسی کند؛ بنابراین به‌تحقیقات اساسی که در دسترس و مورد وفاق متخصصانِ هر موضوع بوده مراجعه نموده است. با چالشِ چهارم چنین برآمد که گفت من اعتقاد دارم که آخرین تحقیقاتِ تخصصی در هر موضوع صرفاً منجر به‌اصلاحات جزئی می‌شود و بنیادِ پژوهش‌های پیشین را یکسره دچار تردید نمی‌کند؛ بنابراین در این طرح کلی، عدم استفاده از نتایجِ تحقیقاتِ جزئی‌نگرانۀ تازه، چندان ضربه‌ای به‌اصل مطلب نمی‌زند. اگر دقت کرده باشید پاسخ ویل دورانت که درباره کتاب تاریخ تمدن پاسخی به‌جاست، همه براین مبنا استوار است که آقایان منتقدان! تحقیقات من با نگاهی کلی‌نگر صورت گرفته و خواسته‌های جزئی شما نابجاست. این برای منتقد می‌تواند درسی باشد که این چهار سؤال اساسی برای سنجش پژوهش‌هایی مناسب است که طرح آنها منحصر به‌موضوعی خاص و جزئی است. اکنون که سخن از کتاب «شیشه‌گری دستی در ایران» است، می‌بینم که با استقبال علاقه‌مندان به‌صنایع دستی و دانشجویان مواجه شده است. یکی از دلایل این امر فقر بیش از حد آثار موجود در زبان فارسی درباره شیشه و شیشه‌گری، به‌خصوص نوع ایرانی آن، است. ترجیح می‌دهم این کتابِ مفید و بسیار سودمند را یک جزوۀ تر و تمیز تلقی کنم که به‌خاطر همین فقر به‌کسوت کتاب درآمده و چه سودها که از این جزوه عاید خواننده علاقه‌مند نخواهد شد. خواننده‌ای که احتمالاً در جست‌وجوی شیشه بر پله‌های پر سر و صدای خانه قوام*** قدم گذاشته و آنجا را محل جولان نگهبانان نا‌آزموده و مخل آرامش یافته و از بی‌حالی و کم‌اطلاعی موزه‌داران و راهنمایان دلسرد شده و مجذوب رنگ‌ها و طرح‌ها و بی‌آنکه چیزی دستگیرش شود به‌یک کتابفروشی پناه آورده و از قضا جزوه‌ای یافته است به‌نام «شیشه‌گری دستی در ایران». دلم می خواهد فرض را بر این بگذارم که این جزوه عجالتاً آمده است تا اندکی از جهل ما بکاهد و روزی روزگاری به‌کتابی نسبتاً جامع تبدیل شود؛ اما چه کنم که از نام و وجناتش برمی‌آید که این جزوۀ عمومی به‌قصد نشستن بر جایگاهی تخصصی به‌میدان آمده است. منِ خواننده چه چیزی جز نام این کتاب دارم؟: «شیشه‌گری دستی در ایران»؛ مثل اینکه بگوییم «تاریخ روم» یا «فلسفه هگل» و کذا. کاش نویسنده می‌نوشت «آشنایی با» یا «مقدمه‌ای بر»، مثل همان‌ها که می‌نویسند «آشنایی با تاریخ روم» یا «مقدمه‌ای بر فلسفه هگل»؛ یا ای کاش در مقدمه، آنجا که در بیان دلایل نگارش این جزوۀ مفید می‌نویسد: «[...] و در اختیار نبودن منابع و مآخذ مکتوب و کافی در زمینه شیشه‌گری دستی همه و همه عواملی بودند که زمینه‌ساز تهیه و تدوین این مجموعه شدند»(پیشگفتار کتاب ص 8)، اشاره می‌شد که این نوشته تنها مقدمه‌ای است بر این مبحث. شاید بگویید که دارم مته به خشخاش می‌گذارم اما امان بدهید تا حرفم را ادامه دهم؛ در دوره‌ای که سیل منابع مکتوب در زمینه‌های مختلف به‌سوی ما روان است و خواننده ممکن است فریب کتاب‌های کم‌مایه و پراشتباه را بخورد، پژوهنده و نویسندۀ آگاه که مطلبی مفید نوشته است باید طرحِ بحث و آنچه عاید خواننده خواهد شد را در مقدمه کتابش با شجاعت بیان کند؛ وَ بلکه بیشتر از آن لازم است تا به‌خواننده بگوید که آنچه خواهد خواند کجای دایرۀ تحقیقات درباره آن موضوع قرار می‌گیرد. مسلماً امیدواری نویسنده «شیشه‌گری دستی در ایران» به‌جهت سودمند افتادن کتاب برای دانشجویان و دانش‌پژوهان، امیدی عبث نبوده اما این کتاب یا به‌زعم من «جزوۀ منقح»، کاستی‌هایی دارد که در ادامه اجمالاً به برخی از آن‌ها اشاره خواهم کرد. البته فرض را بر این می‌گذارم که کتاب همان «مقدمه‌ای بر» یا «آشنایی با» شیشه‌گری دستی در ایران است، وگرنه با توجه به نامِ اصلیِ کتاب باید آن را با چهار سؤال بالا مواجه کنم و اینک که منابع فارسی در این زمینه چندان زیاد نیست این کار را شایسته نمی‌دانم. ما می‌خواهیم یک «مقدمه‌ای بر شیشه‌گری دستی در ایرانِ» خوب و نسبتاً کامل داشته باشیم تا بر سودمندی‌اش افزوده شود و نام خیرش ماندگارتر گردد و از جزوه‌ای منقح به‌کتابی مستطاب بدل گردد؛ چراکه شاید چاپ‌های بعدی هم به‌عرصه برسند.
از فصل اول این جزوۀ منقح که کلیاتی درباره شیشه است بگذریم و به فصل دوم، «پیشینه شیشه‌گری در ایران»، برسیم. در این فصل مطالب و کلیات خوبی عنوان شده که بدون خیال‌پردازی و اشاره به حکایت‌های مجعول، تاریخچه‌ای از ظهور و ساخت شیشه در ایران به‌دست می‌دهد. من قبول دارم که منابع و اطلاعات در این‌زمینه بسیار اندک است اما برخی اطلاعات تاریخی مغفول مانده و از برخی تکنیک‌های ساخت اشیای شیشه‌ای جز نام چیزی به‌میان نیامده است؛ اینکه مثلاً «دمیده آزاد» یا «دمیده در قالب» را در این بحث تاریخی چرا نویسنده بیشتر توضیح نداده است یا درباره جنس قالب‌ها چرا اطلاعی به‌ما نمی‌دهد؛ یا حتی اطلاعاتی که شاید چند خط بیشتر جا اشغال نمی‌کرد اما می‌توانست خواننده را در استفاده بیشتر از موزه‌ها یاری دهد. حتی می‌شد اشاره‌ای داشت به ایراداتی که در متون معتبر هم راه یافته و هنوز برطرف نشده است؛ مثلاً اصطلاح «قالب شنی» که در اصل باید «قالب گِلی» باشد؛ یا اصطلاحی مثل «گِل گرفتگی» که ویژه سفال است اما در بحث بیماری‌های شیشه به اشتباه آن‌را به‌جای پدیده «صدف گرفتگی» به‌کار می‌برند.

هنوز در فصل دوم شیشه‌گری دستی ایران هستم و باید به نکته مهمی اشاره کنم. البته از سیاست‌های ناشر بی‌خبرم و نمی‌دانم روی سخنم با نویسنده باید باشد یا ناشر را هم به‌شنیدن بطلبم؛ در این فصل غیر از چند پلان، تصاویری از اشیای شیشه‌ای داریم که بی‌تردید به‌فراخور بحث و از سوی نویسنده برای کتاب تهیه شده است؛ تصاویری که از فرط بی‌کیفیتی جلوۀ سنگی دارند. ای کاش این ضرورت تشخیص داده می‌شد که این کتاب تصاویر رنگی می‌خواهد. دوره و زمانه‌ای است که جز در مواردی اندک، بهانه‌ای برای تصاویر بی‌کیفیت و سیاه و سفید پذیرفته نیست؛ آن هم در مباحثی که به‌ هنر مربوط است و آن هم هنری که زیبائی‌شناسی‌اش وابسته به بینایی است. اگر ناشر می‌توانسته رنگ را به این صفحات بیاورد و نیاورده، باید گفت که لااقل فصل دوم کتاب به‌خاطر این کم‌کاری تباه شده است. حال اگر قحطِ تصویر بود می‌گفتیم که بر دست‌اندرکاران نگارش و چاپ، حرجی نیست؛ اما کیست که نداند مثال‌های رنگی برای این کتاب به‌وفور یافت می‌شود. این آفت، فصل چهارم کتاب را نیز سوزانده است؛ فصلی که می‌پردازد به‌انواع محصولات شیشه‌ای دست‌ساز و کارهای تکمیلی روی شیشه. علاوه براین‌ها، ناشری که خصوصی نیست و از هزینه ملی سود می‌برد باید به منِ خواننده محصول باکیفیت ارائه کند؛ در کتابی با این موضوع، صرفاً استفاده از کاغذ خوب و جلد زیبا نشانه کیفیت نخواهد بود.


در فصل سوم که ابزار و وسایل شیشه‌گری را می‌شناساند، اطلاعات کارگاهی خوبی وجود دارد و فصل پنجم که بسیار کوتاه به موقعیت کنونی شیشه‌گری در ایران اختصاص دارد، با ارائه راهکارهایی درباب آنچه برای حفظ حیات شیشه‌گریِ دستی در ایران لازم است به‌پایان می‌رسد؛ وَ جزوه‌ای عالی در باب شیشه‌گری دستی در ایران که می‌توانست با کمی دستکاری و اضافات و مثال‌های رنگی فراوان، به کتابی خوب بدل شود، این‌چنین پایان می‌پذیرد.







پی‌نوشت:
* این مطلب را ماه‌ها پیش برای درج در سایت واحد خبر حوزه هنری نوشتم و گرچه به‌سفارش خودشان بود اما از آن استفاده نشد.
** یاوری، حسین، شیشه‌گری دستی در ایران، تهران، سوره مهر، چاپ دوم؛ 1387.
*** منظور ساختمان موزه آبگینه تهران است که پیش‌تر خانۀ قوام‌السلطنه بوده است.

1 نظرات:

ناشناس گفت...

چرا حداقل از یک داستان از داستان های معروف کلیله و دمنه ننوشته بودید اگه می نوشتید خیلی بهتر می شد