دوشنبه ۱۹ آوریل ۲۰۱۰

چون پَرَندِ نیلگون*

روخوانیِ چند بیت از بهاریه‌های فرخی سیستانی


اندکی دم زدن در هوای اَدوارِ گوناگونِ ادب فارسی، از قدیم تا امروز، معلوممان می‌سازد که بهار، از موضوعات عمدۀ این ادبیات، خاصه در شعر، است. از قصیده‌های قرن چهارم هجری تا شعر معاصران را، بهار به شکلی و مناسبتی پر کرده و بهاریه، سال‌هاست عنوانی رسمی برای بعضی شعرها و نظم‌ها شده است. قصدم آن نیست که شروع کنم به توضیح دادن بهاریه، وَ با این جملۀ کلیشه بیاغازم که: بهاریه شعریست سروده شده در وصف بهار و زیبایی آن. از منظر یک آدم بیگانه با مقوله اَدبیّت، یا آدمی که اصولاً آثار ادبی را بیهوده می‌داند و می‌خواهد زیبایی را به محک سود و زیان و لذت مادی بسنجد، موضوع بحث من مربوط است به شعرهای بهاریِ یک‌نفر مدیحه‌سرای بی‌کارِ خوشگذرانِ عرق خور، که بیشتر عمر، با مداحی و ساز نواختن، رونقِ بزم محمود غزنوی و بوقِ تبلیغاتیِ رزمِ آن سلطانِ مثلاً غازی بوده است: «فرخی از سیستان بود. پسر جولوغ. غلامِ امیر خلفِ بانو(1). طبعی به‌غایت نیکو داشت و شعرْ خوش گفتی، چنگْ تَر(2) زدی، وَ خدمتِ دهقانی کردی از دهاقینِ سیستان، وَ این دهقان، او را هرسال دویست کیلِ پنج مَنی غلّه دادی و صد دِرَم سیمِ نوحی(3)، او را تمام بودی(4). اما زنی خواست هم از موالیِ خلف(5)، و خرجش بیشتر افتاد و دَبّه و زنبیل(6) دراَفزود. فرخی بی‌برگ ماند و در سیستان کسی دیگر نبود مگر اُمراءِ ایشان. فرخی قصّه به دهقان برداشت(7) که مرا خرج بیشتر شده است؛ چه شود که دهقان از آنجا که کَرَمِ اوست غلّۀ من سیصد کیل کند و سیم، صد و پنجاه درم؛ تا مگر با خرجِ من برابر شود. دهقان بر پشت قصه توقیع کرد(8) که این قَدَر از تو دریغ نیست و افزون ازین را روی نیست(9). فرخی چون بشنید مأیوس گشت و از صادر و وارد(10) استخبار می‌کرد که در اطراف و اکناف عالم نشان ممدوحی شَنَوَد تا روی بِدو آرَد؛ باشد که اَصابتی(11) یابد. تا خبر کردند او را از امیر ابوالمظفر چَغانی به چَغانیان(12)؛ که این نوع(13) را تربیت می‌کند و این جماعت را صله و جایزۀ فاخر همی‌دهد و امروز از مُلوکِ عصر و امراءِ وقت، در این باب او را یار نیست. قصیده‌ای بگفت و عزیمت آن‌جانب کرد؛ با کاروان حُلّه برفتم ز سیستان/ با حُلّۀ تنیده ز دل، بافته ز جان ...». این شرحی است که نظامی عروضی در حکایتی از مقالتِ دومِ کتاب «چهار مقاله»، در معرفی فرخی سیستانی می‌نویسد. همین شرح، مبنای نوشته‌های همه تذکره‌نویسان از قدیم تا امروز بوده و ما هنوز که هنوز است از نظر تاریخی درباره شخصِ فرخی، بسیار نادانیم. سال‌هاست باتوجه به بیت‌ها و علایم تاریخیِ هر درباری که پای فرخی به آن رسیده باشد، سعی کرده‌اند حدود عمر و عملکرد او را با عدد و رقمِ سال و ماه مشخص سازند؛ دریغ که چیز اطمینان‌بخشی نصیب کسی شده باشد. حتی در اینکه او جوان مُرده یا پیر، وَ چه‌وقت در کجا بوده، اختلافاتی هست که هرکس جوابی می‌‌هد و استدلالی می‌آورد، باقی به استدلالی دیگر رد می‌کنند. خلاصه این است که وضع معاشش خوب نبوده و تصممیم می‌گیرد خود را از فلاکت برهاند. دوره، دوره مدح بوده است و دربارها خریدارِ شعرِ مداحان. پرس و جو می‌کند و به چَغانیان می‌رود که ناحیه‌ای باصفا بوده در ماوراءالنهر، وَ «آلِ محتاج» بر آنجا حکم می‌رانده‌اند. موقعی که فرخی به چغانیان رسید کار در دست امیر ابوالمظفر فخرالدوله احمد بن محمد بود. فرخی از بارگاه همین امیر است که کارش رونق می‌گیرد: «پس برگی بساخت و روی به چغانیان نهاد. وَ چون به حضرت چغانیان رسید، بهارگاه بود و امیر به داغگاه. وَ شنیدم که هجده‌هزار مادیان زهی(14) داشت؛ هریکی را کُرّه‌ای در دنبال و هرسال برفتی و کُرّگان داغ فرمودی و عمید اسعد که کدخدای امیر بود به حضرت بود و نُزلی راست می‌کرد(15) تا در پی امیر بَرَد. فرخی به نزدیک او رفت و او را قصیده‌ای خواند و شعر امیر بر او عرضه کرد. خواجه عمید اسعد مردی فاضل بود و شاعر دوست. شعرِ فرخی را شعری دید تر و عَذْب، خوش و استادانه؛ فرخی را سِگزیی(16) دید بی‌اندام(17)؛ جبّه‌ای پیش و پس چاک پوشیده، دستاری بزرگ سگزی‌وار در سر، وَ پای و کفش بَس ناخوش(18)، و شعری در آسمانِ هفتم. هیچ باور نکرد که این شعر، آن سگزی را شاید بُوَد. بَرسَبیل امتحان گفت: امیر به داغگاه است و من می‌روم پیش او. وَ تو را با خود ببرم بداغگاه؛ که داغگاه، عظیم(19) خوش‌جایی است؛ جهانی در جهانی سبزه بینی پُر خیمه و چراغ چون ستاره؛ از هریکی آوازِ رود(20) می‌آید و حریفان در هم نشسته و شراب همی‌نوشند و عشرت همی‌کنند. وَ به درگاه امیر آتشی افروخته چندِ(21) کوهی، و کُرّگان را داغ همی‌کنند و پادشاه شراب در دست و کمند در دستِ دیگر، شراب می‌خورد و اسب می‌بخشد. قصیده‌ای گوی لایقِ وقت. وصفِ داغگاه کن تا تو را پیش امیر برم. فرخی آن شب برفت و قصیده‌ای پرداخت سخت نیکو و بامداد در پیش خواجه عمید اسعد آورد و آن قصیده این است: چون پَرَندِ نیلگون بر روی پوشد مَرغزار/ پَرنیانِ هفت‌رنگ اَندر سر آرد کوهسار ...». نهایتاً فرخی این قصیده را برای ابوالمظفر چغانی می‌خواند: «امیر حیرت آورد. پس در آن حیرت روی به فرخی آورد و گفت: هزارسَر کُرّه آوردند؛ همه رویْ سپید و چهار دست و پایْ سپید؛ خَتْلی(22). راه تو راست(23). تو مردی سگزی و عیّاری؛ چندانکه بتوانی گرفت بگیر؛ تو را باشد. فرخی را شراب تمام دریافته بود و اثر کرده. بیرون آمد و زود دستار از سر فروگرفت. خویشتن را در میان فَسیلِه(24) افکند و یک گله در پیش کرد و بدان رویِ دشت برد(25)؛ بسیار بر چپ و راست و از هرطرف بدوانید که یکی نتوانست گرفت. آخرالامر رباطی(26) ویران بر کنار لشکرگاه پدید آمد. کُرّگان در آن رباط شدند. فرخی به‌غایت مانده شده بود. در دهلیزِ رباط دستار زیر سر نهاد و حالی(27) در خواب شد از غایت مستی و ماندگی. کرّگان را بشمردند؛ چهل و دو بود. رفتند و احوال به امیر بگفتند. امیر بسیار بخندید و شگفتی‌ها نمود و گفت: مردی مُقبِل(28) است، کار او بالا گیرد. او را و کرّگان را نگاهدارید و چون او بیدار شود مرا بیدار کنید. مثال(29) پادشاه را امتثال(30) کردند. دیگر روز به‌طلوع آفتاب، فرخی برخاست، وَ امیر خود برخاسته بود و نماز کرده، بار داد و فرخی را بنواخت و آن کرّگان را به کسان او سپردند و فرخی را اسب با ساختِ(31) خاصّه فرمود و دو خیمه و سه اَستَر و پنج‌سر برده و جامۀ پوشیدنی و گستردنی. وَ کار فرخی در خدمت او عالی شد و تجملی تمام ساخت». مدتی بعد که دقیقاً معلوم نیست چه وقت، فرخی می‌رود به غزنه و در بزرگترین دربار آن دور و بر، یعنی دربار یمین‌الدوله محمود غزنوی، جا خوش می‌کند: «و چون سلطان محمود او را مُتَجَمّل دید به همان چشم در او نگریست و کارش بدانجا رسید که تا بیست غلام سیمین‌کمر از پسِ او برنشستندی». خودش می گوید: «توانگرم به غلام و توانگرم به ستور/ توانگرم به نشاط و توانگرم به سرور/ بساط غالیِ(32) رومی فکنده‌ام دو سه جای/ در آن زمان که به سویی فکنده‌ام محفور(33)/ شد آن زمان که شب و روز خانه‌ها شدمی/ به طَمْعِ روزی، همچون به طَمْعِ دانه طیور».
بهاریه‌های شعر فارسی را در دوران مختلف می‌شود به دو نوع عمدۀ آفاقی و اَنفُسی بخش کرد؛ چه در سبک خراسانی، چه سبک عراقی، چه سبک هندی و چه در شعر دوران مشروطه و معاصر. فرق در این است که در دوره‌ای نگاه آفاقی عمده بوده است و در دورانی نگاه انفسی. شعرِ فرخی، شعری است متعلق به سبک خراسانی. عنوانِ سبک خراسانی در شعر فارسی، به محدوده زمانی حول و حوش قرن چهارم تا اواسط قرن ششم اطلاق شده و نامگذاری آن به جهت رواجِ ویژگی‌های این سبک در محدوده ماوراءالنهر و خراسان بزرگِ تاریخی است. در این سبک، واژه‌های عربی، محدود وَ اصولاً الفاظ و ترکیباتِ دشوار، کمیاب است. تشبیهات محسوس و ملموس در آن رایج است و طبیعت‌گرایی، یکی از شاخصه‌های مهم آن بوده است. دو دورۀ عمده بعد از شکل گیری این سبک، در آن وجود دارد. یکی دوران سامانی، وَ دیگری دوره غزنوی و اندکی از اوایل سلجوقی. دوره سامانی که متقدم است، ویژگی‌های یاد شده را بیش از دوره غزنوی و سلجوقی دارد. در دوره غزنوی سادگیِ شعر خراسانیِ سامانی کم کم تغییراتی را تجربه می کند تا در آینده تغزلِ قصیده‌اش پایه‌ای باشد برای غزل‌های آبدارِ عراقی. اصولاً شعر خراسانی شعری بیشتر آفاقی است و کمتر انفسی. از استثنائاتی چون ناصر خسرو، با آن خودکاوی‌های عمیق و تلخ‌گویی‌های جان‌گَزا که بگذریم، شاعران خراسانی، بودن در جهان را خوش دارند و اغلب دل به عیش و خوشی در دشت و دمن و باده‌نوشی در بَرِ یارِ سیمین‌بدن سپرده‌اند. همین است که دقیقی، شاعرِ مقتول، در شعرش «... چهار خصلت برگزیده/ به دنیا از همه خوبی و زشتی/ لبِ یاقوت‌رنگ و نالۀ چنگ/ مِیِ خون‌رنگ و دینِ زردهشتی». شعر فرخی هم در این حال و هواها شکل می‌گیرد. فرخی کمترین میزانِ حکمت و عِلم‌فروشی را، از آن نوع که در شعر خراسانیانی چون ناصر خسرو هست، به شعرش راه می‌دهد. یا حتی در همان طبیعت‌گراییِ صِرف هم، آن‌قدر ساده و محسوس است که از نظر تشبیه و استعاره و پیچیده کردن شعر، به گَرد منوچهریِ دامغانی نمی‌رسد. عده‌ای براین عقیده‌اند که اصلاً سواد پیچیده کردن شعر را نداشته و سادگی شعرش از سَرِ بی‌عِلمی است. اما خواندن شعر فرخی آدمی را مجاب می‌کند که شاعر، عمداً قصد چنین کاری نداشته و نمی‌خواسته لطافت شعر و تشبیهات مادی را فدای وارد شدن به مقولات صَعبِ ذهنی و عِلم‌آوری‌های بی‌روح و فلسفه‌های اثبات نشده کند. او در قصیدۀ «با کاروان حُلّه»، در همان هشت-نه بیت آغازین، ما را با شاعری مواجه می‌سازد که می‌داند شعر چیست و صنایعش کدام است و چگونه شعر خوب شکل می‌گیرد: «با کاروان حُلّه برفتم ز سیستان/ با حُلّۀ تنیده ز دل، بافته ز جان/ با حُلّه‌ای بَریشمِ ترکیبِ او سخن/ با حُلّه‌ای نگارگرِ نقش او زبان/ هر تارِ او به رنج برآورده از ضمیر/ هر پود او به جهد جدا کرده از رَوان/ از هر صنایعی که بخواهی بر او اثر/ وَز هر بدایعی که بجویی بر او نشان/ نه حُلّه‌ای که آب رساند بِدو گزند/ نه حُلّه‌ای که آتش آرد بر او زیان/ نه رنگ او تباه کند تُربَتِ زمین/ نه نقش او فرو سِتَرد گردش زمان/ بنوشته زود و تعبیه کرده میانِ دل/ وَاندیشه را به ناز بر او کرده پاسبان/ هر ساعتی بشارت دادی مرا خِرَد/ کاین حُلّه‌ مَر تو را برساند به نام و نان/ این حُلّه نیست بافته از جنس حُلّه‌ها/ این را تو از قیاس دگر حُلّه‌ها مدان/ این را زبان نهاد و خِرَد رِشت و عقل بافت/ نقاش بود دست و ضمیر اندر آن بیان ...».
شعر شاعران بزرگ خراسانی از منوچهری و فردوسی و عنصری تا ناصر خسرو، هریک به صفتی و نشانی شهره است. فرخی شعرش به سادگیِ در نهایت وَ استحکامِ در نهایت، شناخته می‌شود. اول که می‌خوانی تقریباً هیچ پیچیدگی لفظی و کلامی در آن نخواهی دید. اما دوباره و چندباره و بیشتر که بخوانی، استحکامش هوش از سرت می‌رباید؛ وَ همین است که به آن گفته‌اند «سهل و ممتنع» یا به تعبیری «سهلِ ممتنع». از شعر فارسی سال‌ها گذشت تا بعد از فرخی و فردوسیِ سبک خراسانی، ویژگیِ سهل و ممتنع را در اوج سبک عراقی در شعر سعدی شیرازی به تمام معنا دوباره به دست آوَرَد و بسراید: «سعدیا خوشتر از حدیث تو نیست/ تحفۀ روزگارِ اهلِ شناخت/ آفرین بر زبان شیرینت/ کاین همه شور در جهان انداخت». از نظر سهل و ممتنع بودن شعر، در تاریخِ شعر فارسی کسی با سعدی و فردوسی و فرخی قابل قیاس نیست. در ساده‌ترین تعریف، سهل و ممتنع قطعه‌ای شعر یا نثر است که در ظاهر آسان نماید، ولی نظیر آن گفتن مشکل باشد(فرهنگ فارسی معین). برویم بر سَرِ فرخی سیستانی و بهار و بهاریه.
نواحی مختلف فلات ایران اغلب چهار فصلند و بهارشان گرچه کوتاه، اما هست. وَ همین بهار است که شاعران، یکی از مضامین اصلی شعرشان کرده‌اند. فرخی، بهارِ سیستان و ماوراءالنهرو و آنجاهایی که امروز در افغانستان است را با دقت دیده و با جانِ زیباشناسش آن‌را احساس کرده. اگر منوچهری دامغانی چیزی نظیر همین بهار را دیده و آن‌را محملی برای به رخ کشیدن معلوماتِ گیاه‌شناسی و جانورشناسی و اصطلاح‌دانی‌اش کرده و ترکیبات و صنایع بدیع از خود به‌جا گذاشته؛ فرخی خنکیِ هوا و زلالی آب و روشنی روزهای بهاری و صدای پرندگانش را، چنانکه پوستِ آدمی‌زاده حس می‌کند و چشم بنی‌آدم می‌بیند، به ما رسانده است: «از فراوان گُل که بر شاخ درختان بشکفد/ راست پنداری درختان گوهر آوردند بار/ بامدادان بوی فردوسِ برین آید همی/ از دَرِ باغ و دَرِ راغ و ز کوه و جویبار/ گِل همی گُل گردد و سنگِ سیه یاقوتِ سرخ/ زین بهار سبزپوشِ تازه روی آبدار ...» یا: «بدین خُرّمی جهان، بدین تازگی بهار/ بدین روشنی شراب، بدین نیکویی نگار/ یکی چون بهشت عَدْن، یکی چون هوای دوست/ یکی چون گلابِ بَلخ، یکی چون بُتِ بهار/ زمین از سرشکِ ابر، هوا از نسیمِ گُل/ درخت از جمالِ برگ، سَرِ کُه ز لاله‌زار/ یکی چون پرند سبز، یکی چون عَبیرِ(34) خوش/ یکی چون عروسِ خوب، یکی چون رُخانِ یار/ تَذَروِ عقیق‌روی، کُلنگِ(35) سپید رُخ/ گوزنِ سیاه‌چشم، پلنگ ستیزه‌کار/ یکی خفته بر پَرَند، یکی خفته بر حریر/ یکی رسته از نهفت، یکی جسته از حصار/ ز بلبل سرود خوش، ز صُلصُل(36) نوای نغز/ ز ساری حدیثِ خوب، ز قُمری خروشِ زار/ یکی بر کنارِ گُل، یکی در میانِ بید/ یکی زیرِ شاخ سرو، یکی بر سرِ چنار/ هوا خُرَّم از نسیم، زمین خُرَّم از لباس/ جهان خُرَّم از جمال، مَلِک خُرَّم از شکار ...» وَ در این سادگی و بی‌پیرایگی، حتی بهار را کلیشه نمی‌کند و حواسش هست که مثلاً پارسال بهارش با امسال فرق داشته: «امسال تازه روی‌تر آمد همی بهار/ هنگام آمدن نه بدین‌گونه بود پار/ پار از رَه اندر آمد چون مُفلِسی غریب/ بی‌فرش و بی‌تَجَمُّل و بی‌رنگ و بی‌نگار/ وِامسال پیش از آنکه به دَه منزلی رسید/ اندر کشید حُلّه به دشت و به کوهسار/ بر دست بید بست ز پیروزه دستبند/ در گوش گل فکند ز بیجاده(37) گوشوار/ از کوه تا به کوه بنفشه‌ست و شنبلید(38)/ از پشته تا به پشته سمنزار و لاله‌زار/ گویی که رشته‌های عقیق است و لاژورد/ از لاله و بنفشه همه روی مرغزار ...». موسیقی‌شناسی و انتخاب ریتم مناسب نیز از ویژگی‌های شعر اوست: «چه فسون ساختند و باز چه رنگ/ آسمان کبود و آب چو زنگ/ که دگرگون شدند و دیگرسان/ به نهاد و به خوی و گونه و رنگ/ آن شد از ابر همچو سینۀ غُرم(39)/ وین شد از برگ همچو پشت پلنگ/ زیر ابر اندر آسمان خورشید/ خیره همچون در آبِ تیره نهنگ ...» وَ چنین است که در کنار این موسیقی، وصفِ لطیف طبیعت را بدون آنکه مخاطب احساس کند، به خشونتِ جنگ می‌کشاند: «آبِ روشن به جوشن اندر شد/ چون سوارانِ خسرو اندر جنگ». اینجا به همین چند مثال بسنده کنم و بروم سروقت شاهکار فرخی که از قضا قصیده‌ای بهاری است و به حق گفته‌اند جزو بهترین بهاریه‌های شعر فارسی باید شمرده شود. من تشبیبِ این قصیده را بی‌کم و کاست خواهم آورد و گرچه ممکن است حرفی به میان نیاورم که تازه باشد و دیگران نگفته باشند، اندکی به استعاره‌ها و معنای لغاتش اشاره خواهم کرد و باقی ظرایفِ این شعر را به‌سبب تنگیِ مجال، ناگفته رها خواهم کرد. شعر فرخی از جهت لفظ چنان ساده و پاکیزه است که فارسی‌زبانِ امروز، بی‌مشکل می‌تواند آن‌را بخواند؛ اما قریب هزارسالی که بر آن گذشته، ما را بامعنای برخی لغات بیگانه کرده و مجبوریم معنایشان را در لغت‌نامه بجوییم. وَ ایضاً چون سخن از تشبیب رفت، این هم گفته باشم که در بیان اُدَبا، تشبیب، بخشِ ابتدای قصیده است که نقش مقدمه را در شعری طویل که معمولاً هدف از سرودن آن مدح و درخواست چیزی از ممدوح است، ایفا می‌کند. از قدیم، شاعران در این مقدمه به وصف طبیعت و یاد جوانی و عشق و چنین موضوعاتی می‌پرداختند. وَ همین است که پایه‌ای شد تا بعدها تغزلی که در تشبیبِ قصاید وجود داشت، در پیکر قالبی مستقل که به نام غزل می‌شناسیمش، هویت پیدا کند. تشبیب در قصاید سبک خراسانی به راستی تمرین و تجربه‌ای بوده که بزرگترین غزلسرایان زبان فارسی مدیون آنند. شاعرِ قصیده‌سرا وقتی قصیده را آغاز می‌کرد، ده-دوازده بیت، کمی بیشتر و کمتر، پیش می‌رفت و به کمک بیتی که به آن تخلص می‌گویند، و با آن تخلصی که امضای شاعر است تفاوت دارد، تشبیب را به ممدوح ربط داده وارد اصل قضیه می‌شد؛ که تعریف و تمجید بود و اغلب به درخواست و خواهشی تمام می‌شد. البته قصاید بدون تشبیب هم می‌سرودند که در اصطلاح به این جور قصیده‌ها مُقتَضَب می‌گویند و عنصریِ شاعر، قصیدۀ مقتضب زیاد دارد. اما در سنت قصیده، تشبیب را معمولاً رعایت می‌کردند، وَ طبیعت، جزو مضامین همیشگی آن بوده است. فرخی در قصیدۀ معروف به «داغگاه»، که ماجرای سرودنش را از کتاب چهارمقاله خواندیم، تشبیبی اینچنین سروده است: « چون پَرَندِ نیلگون بَر روی پوشد مَرغزار/ پَرنیانِ هفت‌رنگ اندر سَر آرَد کوهسار/ خاک را چون نافِ آهو مشک زاید بی‌قیاس/ بید را چون پَرِّ طوطی برگ روید بی‌شمار/ دوش وقتِ نیمشب بوی بهار آورد باد/ حَبَّذا باد شمال و خُرَّما بوی بهار/ باد گویی مشکِ سوده دارد اندر آستین/ باغ گویی لُعبَتانِ ساده دارد در کنار/ اَرغَوان لَعلِ بَدَخشی دارد اَندَر مُرسَله/ نسترن لؤلؤِ لالا دارد اندر گوشوار/ تا برآمد جام‌های سُرخِ مُل بَر شاخِ گُل/ پنجه‌های دست مردم سر فرو کرد از چنار/ باغ، بوقَلْمون لباس و راغ، بوقَلْمون نمای/ آب، مروارید رنگ و ابر، مروارید بار/ راست پنداری که خلعت‌های رنگین یافتند/ باغ‌های پُرنگار از داغگاهِ شهریار ...».
اینک با تأمل بیشتر، این ابیات را بیت به بیت بخوانیم و مطلب را ختم کنیم: «چون پرند نیلگون بر روی پوشد مرغزار/ پرنیان هفت‌رنگ اندر سر آرد کوهسار»؛ پرند، حریرِ ساده است و نیلگون را می‌شود هم آبیِ تیره دانست و هم سبز. اما سبز با بیت، جور درمی‌آید؛ چون دارد می‌گوید مرغزار جامه‌ای از حریرِ نیلگون می‌پوشد، وَ این حریرِ نیلگون، استعاره از گیاهانِ سبز است. پرنیان هم به حریری می‌گفته‌اند که ساده نبوده و نقش و نگار داشته است. پس در اینجا پرنیانِ هفت‌رنگ استعاره از گل‌ها و گیاهان رنگارنگی است که کوهسار مثل سرپوشی بر سرش انداخته باشد. «خاک را چون ناف آهو مشک زاید بی‌قیاس/ بید را چون پر طوطی برگ روید بی‌شمار»؛ از خاک، چنانکه از شکمِ آهوی خُتَن، بوی خوشِ مشک می‌آید و این بوی خوش خیلی هم بی‌حد و حساب می‌آید. مُشک، نهایت خوش‌بویی را در شعر کلاسیک فارسی می‌رساند؛ مثل اینکه امروز بگوییم از خاک، بوی «دیویدفِ کول واتِر» می‌آید. مشک را که اینجا آورده، می‌خواسته بگوید یک بویِ خوشِ استانداردِ درجه یکی از خاک به‌مشام می‌رسد؛ همان بوی خاکِ نَم‌زدۀ بهاری که در دماغ همه‌مان هست؛ و البته در دماغ فرخی بی‌دودتر و خالی از مواد شیمیاییِ زمانِ ما. قضیه مشک و آهویی که مشک تولید می‌کند، قصه‌ای است که سَرِ دراز دارد. اینکه گفته از نافِ آهو، منظور آهوهایی است که غده‌ای زیر پوست شکمِ جنس نرشان هست و مُشک در آن غده جمع می‌شود. اما انواع دیگری هم از این آهوهای منبع مشک برشمرده‌اند و جست‌وجو در این موضوع می‌تواند تحقیق مجزایی باشد. «دوش وقت نیمشب بوی بهار آورد باد/ حبذا باد شمال و خرما بوی بهار/ باد گویی مشک سوده دارد اندر آستین/ باغ گویی لعبتان ساده دارد در کنار»؛ باد همینطور که در فضا می‌چرخد بوی مشکِ ساییده شده در هوا می‌پراکند. لعبتان ساده هم به زیبارویانی می‌گفته‌اند که زیباییِ آن‌ها، بی‌آرایش هم هوش‌ربا بوده. لعبتِ ساده، اصولاً یک موجودی است با زیباییِ اوریجینال و ضد هالیوودی؛ نیاز چندانی به چهره‌آرایی و ساخت و ساز ندارد. باغِ شعر فرخی پر از لعبتان این‌چنینی بوده که همان گل‌ها و گل‌بوته‌های بهاری باشند. «ارغوان لعل بدخشی دارد اندر مرسله/ نسترن لؤلؤ لالا دارد اندر گوشوار»؛ درخت ارغوان ویژگی‌اش بی‌برگی در بهار است. برگ ندارد اما پر می‌شود از گل‌های سرخ‌رنگ؛ انگار که ارغوان گردنبند به گردن انداخته باشد؛ گردنبندی سرخ. لعل بدخشی یا لعل بدخشان مرغوب‌ترین و پربهاترین لعلِ شعر قدیم بوده و منسوب است به شهر قدیمی بدخشان. فرخی، سرخی لعلِ بدخشی و گل‌های ارغوان را یکی گرفته است. نسترن را هم توجه داشته باشید که اینجا نسترنِ سفید منظور بوده و نه نسترن صورتی یا سرخ. این را باید با توجه به اینکه لؤلؤِ لالا را استعاره از آن کرده، دریافت؛ لؤلؤِ لالا، مروارید درخشان است و رنگ آن سفید. شاعر، نسترن‌های سفیدِ روئیده بر بوته‌ها را به گوشواره‌هایی از مروارید، مانند کرده است. «تا برآمد جام‌های سرخ مل بر شاخ گل/ پنجه‌های دست مردم سر فرو کرد از چنار»؛ یکی از تصویرهای جاندار این شعر همین جاست. جام‌های سرخ مُل(شراب) استعاره از گل‌های سرخ است که بر بوته‌ها روئیده‌اند. دراین‌میانه برگ‌های سبزِ برآمده از شاخِ درختان چنار، همچون دستِ آدمیانی است که گرفتن جام‌های شراب را قصد کرده‌اند. هروقت «گل» به‌تنهایی و بی‌نام در شعری می‌آید، از نظرِ معانیِ شعر کلاسیک فارسی، منظور از آن مطلقاً «گل سرخ» است. «باغ بوقلمون لباس و راغ بوقلمون نمای/ آب مروارید رنگ و ابر مروارید بار»؛ بوقلمون عنوانی بوده است برای جامه و لباسی اصالتاً رومی، که رنگش متغیر بوده و در شرایط مختلف به‌رنگ‌های مختلف به چشم می‌آمده است. مجبوریم برای رعایت وزنِ شعر، بوقَلَمون را بوقَلْمون بخوانیم. این کاربرد در شعرِ شاعران دیگر هم به ضرورت وزن دیده می‌شود. مثلاً در شعر منوچهری «فروزان تیغ او هنگام هیجا(40)/ چنان دیبای بوقلمون مُلَوَّن»؛ یا در شعر ناصر خسرو «روی مشرق را بیاراید به بوقلمون سحر/ تا بدان ماند که گویی مَسنَدِ داراستی»؛ یا سنایی که می‌گوید «باغ پُر تخت‌های سقلاطون(41)/ راغ پُر فرش‌های بوقلمون». وَ خلاصه اینکه باغ و راغ هردم به رنگی و شکلی جلوه می‌کنند؛ آب درخشان و زلال است و از ابر باران می‌بارد. «راست پنداری که خلعت‌های رنگین یافتند/ باغ‌های پرنگار از داغگاه شهریار»؛ این بیت همان است که در قالب قصیده تخلص نام می‌گیرد و باید تشبیب را به بدنه اصلی پیوند بزند. فرخیِ مداح، با این بیت به مسیر تعریف و تمجید از امیرِ چغانی می‌افتد و می‌گوید انگار این‌همه زیبایی و رنگارنگی، به‌خاطر آن است که بوستان‌های اطراف، خلعتِ رنگارنگی که داغگاهِ ابوالمظفر به آن‌ها بخشیده را در برکرده‌ و چنین شده‌اند.
زیبایی‌های این قصیده تمامی ندارد اما سَرِ آن ندارم تا وارد مدح ابوالمظفر شوم. شرح‌ها و توضیحات این قصیده فراوان چاپ شده و من اینجا فقط چند بیت دیگر پیش می‌روم تا یکباره از بهار زیبای شعر فرخی دل نکنیم: «داغگاه شهریار اکنون چنان خُرَّم بُوَد / کَاندَرو از نیکویی حیران بماند روزگار/ سبزه اندر سبزه بینی، چون سپهر اندر سپهر/ خیمه اندر خیمه بینی، چون حصار اندر حصار/ سبزه‌ها با بانگ رودِ مطربان چَربدست/ خیمه‌ها با بانگِ نوش ساقیان مِی‌گُسار/ هرکجا خیمه‌ست خفته عاشقی با دوست مَست/ هرکجا سبزه‌ست شادان یاری از دیدارِ یار/ عاشقان بوس و کنار و نیکوان ناز و عتاب/ مطربان رود و سرود و مِی‌کِشان خواب و خمار/ روی هامون سبز چون گردونِ ناپیدا کَران/ روی صحرا ساده چون دریای ناپیدا کِنار». تا می‌رسد به «اَندر آن دریا سُماری وان سُماری جانور/ وَندر آن گردون ستاره وان ستاره بی‌مدار»؛ سماری به معنای کشتی و سفینه است. فرخی اسب‌های درون داغگاه را همچون کشتی‌هایی فرض کرده که در دشت، این‌طرف و آن‌طرف می‌روند. وَ خیمه‌های روشن از چراغ را ستارگان آسمان می‌بیند که بی‌مدار و ساکن هستند؛ «هرکجا کُهسار باشد آن سماری کوه‌بُر / هرکجا خورشید باشد آن ستاره سایه‌دار»؛ این کشتی‌ها از کوه و کمر هم توان عبور دارند و ستاره‌های نورانی، زیر نور خورشید، پناهگاه و سایه‌بانند؛ «معجزه باشد ستاره ساکن و خورشیدپوش/ نادره باشد سماری کُه‌بر و صحراگذار»؛ خیال‌پردازِ سیستانی، در عجب است از کشتیِ متحرک در خشکی و ستارۀ ساکن و خورشیدپوش. اینجا نکته‌ای هم در قضیۀ اعجازِ ساکن بودنِ ستاره نهفته است که می‌توان از آن، کیهان‌شناسیِ عهدِ شاعر را دریافت. برمبنای هیئتِ بطلمیوسی که سالیان دراز، بشر جهان را در چارچوب آن تصور می‌کرد، زمین ثابت است و در مرکز، وَ ستارگان روانند و بَرمَدار. وَ همین است که فرخی در میانۀ خیال‌پردازی و تصویرسازی خویش، از سکونِ ستاره حیران شده است.




پی نوشت:
- معنای برخی لغات و ترکیبات
1-نام یکی از امرای صفاری در سیستان 2-دلپذیر، دلنشین، خوش 3-شاید سکه‌های رایج در سیستان و خراسان آن دوره باشد و نوحی را از نام یکی از شاهان سامانی، «نوح بن نصر» یا «نوح بن منصور» گرفته باشند 4-کافی بود، بسنده بود 5-موالی جمع مولی است. مولی هم معنی مالک و صاحب می‌دهد هم معنی غلام و بنده. اینجا منظور معنی دوم یعنی بنده و غلام است 6-کنایه است از مخارج و هزینه‌های زندگی 7-سرگذشت و اوضاع و احوالش را توضیح داد 8-تأیید کرد و صحه گذاشت 9-مقدور نیست 10-آنکه می‌رود و آنکه می‌آید. مسافرانی که از سیستان می‌رفتند یا به آنجا می‌آمدند 11-شاید به‌مقصود برسد و توفیق حاصل کند 12- ناحیه‌ای خوش آب و هوا در اطراف جیحون 13-منظور جماعت شاعران است 14-مادیانی که تازه زاییده است. «زه» یعنی زاییدن 15-غذا و خوراکی مهیا می‌کرد 16-سیستانی، اهل سیستان 17-بدشکل و بی‌تناسب، ناآراسته 18-زشت 19-قید تأکید است 20-نوعی ساز زهی 21-برابرِ، به اندازۀ 22-منسوب به خُتَّلان که شهری در ماوراءالنهر بوده و به اسب‌های خوبش شهره بوده است 23-شاید به این معنی باشد که انتخاب شیوه و روش گرفتن اسب‌ها با خود تو است 24-گَلۀ اسب 25-به آن‌سوی دشت برد 26-کاروانسرا 27-در لحظه، فوراً 28-خوشبخت، خوش اقبال 29-حکم، فرمان 30-به‌جا آوردن فرمان 31-زین و یراق 32-املایی است از قالی 33-فرشی که در شهر محفور بافته باشند. محفور شهری بوده که فرش‌هایش به گران‌قیمتی شهرت داشته است 34-ماده خوشبویی مرکب از مشک و گلاب و صندل و زعفران 35-پرنده‌ای است کبودرنگ و درازگردن بزرگتر از لک لک 36-فاخته 37-نوعی یاقوت 38-گیاهی از تیره سوسنی‌ها 39-میشِ کوهی 40-کارزار، پیکار 41- نوعی پارچه ٔ ابریشمی زردوزی شده که آن را در بغداد می‌بافتند و شهرت بسیار داشته است.

- توضیح
متنی که از کتاب چهارمقاله آمد، بر اساس نسخه مصحح علامه محمد قزوینی بود؛ اما در شیوۀ نگارش و علامت‌گذاری مطیع آن نبوده‌ام. تمامی ابیات فرخی نیز از دیوان فرخی سیستانی به تصحیح دکتر محمد دبیرسیاقی نقل شده است.




*ذوقی، مجتبی، چون پرند نیلگون؛ روخوانی چند بیت از بهاریه‌های فرخی سیستانی، هفته‌نامه ادبی- فرهنگی رودکی، سال چهارم؛ بیستم اسفند 1388؛ شماره 57 و 58، ص 29-26.

2 نظرات:

بیگانه گفت...

اولش رو خوندم بسی خوشم اومد ولی الان از حوصله ام خارجه سر فرصت میخونمش و لذت میبرم.موفق باشی

ناشناس گفت...

بسيار عالي
ممنون و متشكرم
كامل مدون درست به درد من خورد
سپاس